تبليغاتX
mehdi karroubi
سرخوشان همینطوری

حالا که « باد قافیه ها را برده است »

فقط به سایه ای که نداری فکر می کنم

و اینکه رد پای تو را

از هراس چشم کدام آهو باید پرسید؟                              

 

 

در وسعت بینهایت بودن

تو را فریاد می کنم

با من بمان

در وسعت بینهایت قلبم.

نوشته شده در 86/01/31ساعت 1:39 توسط مکال| |

 

عنکبوت ضعیف نتواند            که رود چون درندگان به شکار

رزق او را پری و بالی داد         تا بدامش دراوفتد ناچار

 

 

مگسی گفت عنکبوتی را             کین چه ساقست و ساعد باریک

گفت اگر در کمند من افتی           پیش چشمت کنم جهان تاریک

 

            

خر به سعی آدمی نخواهد شد            گر چه در پای منبری باشد 

و آدمی را که تربیت نکنند               تا به صدسالگی خری باشد            

                                                                                           سعدی

نوشته شده در 86/01/30ساعت 0:25 توسط مکال| |

اولش روم نمیشد برم نگاه کنم .هی دل دل می کردم .با خودم گفتم شاید کسی نباشه.یواشکی سرک کشیدم ، دیدم ، نه ! اونجوری هم که فکر می کردم نیست.خیلی هم شلوغ بود.همه یه  جوری به هم نیگاه میکردن.زیر لبی یه چیزایی می گفتن.یه لبخند تلخ معنی داری رو لباشون بود.بعضی ها دستاشونو زیر بغل گرفته بودن .انگار اومده بودن مجلس ختم.نمی تونستن زیاد تو چشم هم نیگاه کنن.

کیسه برنج یکی شون پاره شد .برنجا ریختن رو زمین .یهو به خودم اومدم .از خودم خجالت کشیدم .از معلم بودنم .باورتون میشه : حتی از ایرانی بودنم خجالت کشیدم .

بله !!! کسایی که تو تصویرپایین می بینید معلم هستند . اومدن جیره شونو  بگیرن .همین مکانی که داشتن "جیره " غذایی به معلما می دادن ، دیوار به دیوار مدرسه ای هست که همونجا درس میدم.حالا مجسم کن من با چند کیسه برنج و شکر و قند و یه حلب روغن،یکی از دانش آموزام منو ببینه و بدونه که اینا رو از کجا آوردم ............تفو بر تو ای چرخ گردون تفو ...

 شرمنده .ببخشید .هر کاری می کنم این تصویر لامصب تو این پست درج نمیشه.سه شب هست که این مطلب رو نوشتم .همه اش بخاطر تصویر بود .تصویر هم نمی خواد بیاد.

نوشته شده در 86/01/29ساعت 1:17 توسط مکال| |

دلم خوش بود

به بودن تو

ولی تو آرام آرام آرام

مثل نور

در انتهای خط افق فرو رفتی

و ستاره ات که نه دنباله داشت

و نه آسمان

بی مقدمه افتاد در سکوت

 

حالا مدتی ست

نه دنبال ستاره سرگردان تو می گردم

نه دلم شور غروب تو را می زند

 

نوشته شده در 86/01/28ساعت 1:31 توسط مکال| |
خنده مادرم، هر جا که سر دهد، بی درنگ تمام دنیا را پر می کند،مانند آواز پرنده ای که به ناگهان فضای جنگل را،از زمین پوشیده از برگهای خشک قهوه ای گرفته تا آسمانِ لکه دارخاکستری-آبی را لبریز می کند.                                                                               کریستین بوبن
نوشته شده در 86/01/26ساعت 2:8 توسط مکال| |

 نه قصه هست و نه من قصه گو هستم:

یه پیرمردی بود بسیار سخنور و اهل نماز، اما سواد آنچنانی نداشت .این پیرمرد یه خواهرزاده ای داشت که دروس حوزوی خوانده بود و در شهرهای مختلف به کسب علم حدیث و قران چند سالی را عمر گذرانده بود  .

دست بر قضا، پیرمرد دانای ما از خواهرزاده ی ملبس به لباس دینش، خطایی دور از انتظار می بیند.این که چه خطایی مهم نیست مهم آنست که پیرمرد ما را بسیار متعجب ساخت.

پیرمرد ، خواهرزاده اش را به خانه ی خود دعوت می کند و ناهار مفصلی را نیز برایش ترتیب میدهد .

بعد از صرف ناهار در حالیکه هنوز از خطای خواهرزاده اش ناراحت بود اینگونه با او سخن می گوید:

تو خواهرزاده ی منی و من دایی تو می باشم ،تو سواد داری و من بیسوادم ، تو رفتی و سالها درس حوزه و دین وعلم حدیث خواندی و من از اینها بی نصیب بودم ، حال خواهشی از تو دارم و آن اینست :

" اگر می دانی  - خدا- نیست ! یواشکی به من هم بگو تا بدانم ، قول می دهم به هیچ کس نگویم" .

 

نوشته شده در 86/01/26ساعت 2:4 توسط مکال| |

آری کریستینا راست است : انسان چیزی جز آنچه می دهد ندارد، اما دادن به چه کسی و به چه سان؟عشق ما و حسن نیت و اراده ما در فدارکاری و از خودگذشتگی اگر در راه آرمانهای مبهم و غیر انسانی صرف شودعقیم خواهد ماند و فقط به شرطی ثمربخش خواهد بود که در جهت روابط ما با همنوعان ما باشد. اخلاق بجز در زندگی عملی گسترش  نمی یابد و شکوفا نمی شود.

اگر شعور اخلاقی خود را، ولو اندک، متوجه هرج و مرجی کنیم که بر محیط ما حکمفرماست نمی توانیم دست روی دست بگذاریم و فقط دل به این خوش کنیم که منتظر دنیایی فوق این دنیای زمینی باشیم. اهریمنی که باید با آن به پیکار برخاست تنها این موجود ذهنی ابلیس نام نیست  . اهریمن همه آن عواملی است که انسان را علیه انسان بر می انگیزد...

 

ای کریستینای عزیز، کافی است به اطراف خود بنگریم تا ببینیم که اجتماع فعلی به چه درجه از فساد رسیده است. البته کار همه نیست که از منبری بالا روند و نطق بکنند ، کار همه نیست که در یک گروه سیاسی وارد شوند و برای دیگرگون کردن سازمان اجتماع مبارزه کنند، معهذا دختر جوانی چون شما وظیفه دارد برای دیدن آنچه در محیط او می گذرد چشم بگشاید و چشم کسانی را نیز که می خواهند چشم بسته بمانند بگشاید .

 

اگر موجوداتی چون شما که بر اثر موهبت ذاتی واجد چنین ثروت سرشار روحی هستند یک روز از ایثار این ثروت در راه پرستش اوهام مذهبی دست بردارند و آن را برای بارور ساختن زندگی اجتماعی صرف کنند چه تحول عظیمی در جهان روی خواهد داد! بدین شیوه که سرانجام قدیسین نو ، شهیدان نو ، و انسانهای نوی به وجود خواهند آمد .

                                                                 نان و شراب ترجمه محمد قاضی صص 436 و 437

نوشته شده در 86/01/25ساعت 1:29 توسط مکال| |

اگه خدا بخواد ، از امشب می خوام متفاوت از گذشته بنویسم .مطالب گذشته-بقول بچه ها گفتنی-یه جورایی بیشتر عشقولانه بود.... - بازم داره بارون میاد . این صدی لامصبش آدمو وادار میکنه که بره سراغ همون عشقولانه.اصلن انگار اینجا شده مازندران. خداییش من که خیلی خوشم میاد.سابقه نداشته تو این موقع از سال اینجور بارون بباره.خدارا شکر-.اما یه سؤال:

 به نظر شما بهترین مزیت وبلاگ نویسی چیه؟

من یکی فکر می کنم بهترین مزیت نوشتن تو وبلاگ اینه که خودت میای چیزایی که نوشتی دوباره می خونی شون و لذت می بری .آدمی دوست داره همیشه یکی باشه که حرفاشو بشنفه و یکی هم باشه که باب دلش براش حرف بزنه .وبلاگ کار هر دو نفر رو انجام میده .یعنی وقتی یه چیزی توش می نویسی ، داره حرفاتو گوش میده و وقتی دوباره خودت اونارو می خونی ، مثل اینه که داره باب دلت باهات حرف می زنه.

حال اگه یکی هم پیداشه بیاد یه نظری بده و بخونیش ، هم چه بهتر.اما نباید همیشه چشممون به" نظر بدهید " باشه . که اگه نوشته بود –مثلا-5نظر، خوشحال بشیم و اگه هیچی نظر نبود حالمون گرفته شه .

یه ایرادی هم که هست متاًسفانه بعضی دوستان ، وقتی می خوان نظر بدن ، میرن از یه جایی کپی میکنن ومیان تو" نظر بدهید" پیستش می کنن.اصلا اون چیزی که مثلا بعنوان نظر داده بودن هیچ ربطی به پست شما هم نداره.آدم هم روش نمیشه هیچی بگه!!!بعضی ها هم فقط میان میگن "یه سر به ما نمیزنی"،همین.آخه بابا تو هم این پست لامصب رو بخونش ،یه چیزی بگو ، مثلا بگو خوب نوشتی یا بد نوشتی، بهرحال یه نظر راجع به اون پست بده ، اون آخرش هم بنویس یه سر به ما بزن.

یه سؤال بی ربط دیگه:آخرین باری که نون خالی خوردین کی بود؟

خودم بعد از مدتها ،امشب نون خالی خوردم .نون محلی دست پخت مادرم البته اولش با ماست بعدش بی ماست.خیلی هم چسبید.حالا نه اینکه شبای قبل میگو و خاویا ر می خوردم ، نه!اما خدارا شکر همیشه یه چیزی هست که لقمه مون رو تر کنه که راحت از گلو بره پایین.حالا پیشنهادم اینه که هر چند وقت یه بار نون خالی خوردن رو تجربه کنید : هم اینکه می چسبه وهم با اوضاعی که تو مملکت ما داره پیش میره معلوم نیست تا یه چند وقت دیگه نون خالی هم گیر کسی بیاد.

برای امشب کافیه.تا دفعه بعد یا علی.

نوشته شده در 86/01/24ساعت 2:58 توسط مکال| |

 کيست اين پنهان مرا در جان و تن / کز زبان من همی گويد سخن؟                                               

اين که گويد از لب من راز کيست / بنگريد اين صاحب آواز کيست
در من اينسان خودنمايی می کند / ادعای آشنايی می کند
کيست اين گويا و شنوا در تنم؟ / باورم يا رب نيايد کين منم
متصلتر با همه دوری به من / از نگه با چشم از لب با سخن
خوش پريشان با منش گفتار هاست / در پريشان گوييش اسرار هاست
گويد او چون شاهدی صاحب جمال / حسن خود بيند به سر حد کمال
از برای خودنمايی صبح و شام / سر بر آرد گه ز روزن گه زبام
با خدنگ غمزه صيد دل کند / ديد هر جا طايری بسمل کند
گردنی هر جا در آرند در کمند / تا نگويد کس اسيرانش کمند
لاجرم آن شاهد بالا و پست / با کمال دلربايی در الست
جلوه اش گرمی بازاری نداشت / يوسف حسنش خريداری نداشت
غمزه اش را قابل تيری نبود / لايق پيکانش نخجيری نبود
عشوه اش هر جا کمند انداز گشت / گردنی لايق نيامد بازگشت
ما سوا آيينهء آن رو شدند / مظهر آن طلعت دلجو شدند
پس جمال خويش در آيينه ديد / روی زيبا ديد و عشق آمد پديد
مدتی آن عشق بی نام ونشان / بد معلق در فضای بيکران
دلنشين خويش ماوايی نداشت / تا در او منزل کند جايی نداشت
بهر منزل بيقراری ساز کرد / طالبان خويش را آواز کرد
چونکه يکسر طالبان را جمع ساخت / جمله را پروانه خود را شمع ساخت
جلوه ای کرد از يمين از يسار / دوزخی و جنتی کرد آشکار
جنتی خاطر نواز و دل فروز / دوزخی دشمن گداز و غير سوز
***
باز ساقی گفت تا چند انتظار؟ / ای حريف لاابالی سر برآر
ای قدح پيما درآ، هويی بزن / گوی چوگانت سرم، گويی بزن
چون بموقع ساقيش در خواست کرد / پير ميخواران ز جا قد راست کرد
زينت افزای بساط نشأتين / سرور و سر خيل مخموران حسين
گفت آنکس را که می جويی منم / باده خواری را که می گويی منم
شرطهايش را يکايک گوش کرد / ساغر می را تمامی نوش کرد
باز گفت از اين شراب خوش گوار / ديگرت گر هست، يک ساغر بيار
شعر از عمان سامانی

نوشته شده در 86/01/23ساعت 13:36 توسط مکال| |
کسی را می خواستم از جنس خود

کسی که او را قبله سازم و روی بدو آرم که

از خود ملول شده بودم!

تا تو چه فهم کنی از این سخن که:

" از خود ملول شده بودم " ؟!

اکنون چون قبله ساختم

آنچه من می گویم فهم کند

                         دریابد!

                                           شمس تبریزی

نوشته شده در 86/01/22ساعت 13:11 توسط مکال| |
آنکه سیم و زر مرا می دزدد ذره ای بی بها می دزدد

                                           اندک هیچی پوچ

که دی مرا بوده و امروز او راست 

و هزاران را برده بوده است.

آنکه نام نیک مرا می آلاید اما

ثروتی را از من می ربایدکه او را توانگر نمی سازد

ولی آه که مرا چه تهیدست می کند.

                                                                 شکسپیر

نوشته شده در 86/01/22ساعت 13:3 توسط مکال| |
این نهایت خودخواهی است که کسی را دوست بداریم چون مثل ما فکر می کند٫مثل ما حرف می زند و مثل ما می پوشد!برای دوست داشتن هیچ دلیلی لازم نیست!لازم نیست که دنبال کسی بگردیم که با ما در یک مرام اجتماعی یک حزب سیاسی و یا یک فرقه ی دینی باشد!

تمام آنچه که هست ما با هم از زمین تا آسمان متفاوت هستیم(که بر اساس تفاوتهایمان زیبایی معنا می یابد)اما...

جذابیت دوستی های ما به تفاوت است وگرنه خوب بود تمام انسانها با آینه هایشان دوست می شدند با عکس ۳ در ۴ خودشان و فقط خودشان!

از همان روز اول می دانستم که تو با من زمین تا آسمان فرق داری!ولی من پی عکس ۳در۴نبودم!من پی یک هم مرام سیاسی نبودم٫من پی یک هم مذهب نبودم!!!من پی یک آدم (انسان)بودم!

از کتاب "صدایم را می شنوی؟"

3sut-gol%201.jpg

نوشته شده در 86/01/21ساعت 15:42 توسط | |
یه روز اینجا بودیم:

یه روز هم اینجا:

 

یه روز هم اینجا خواهیم بود:

نوشته شده در 86/01/19ساعت 3:10 توسط مکال| |

تقریبا همه رنجهای زندگی زائیده اندیشه های نادرستی که در موردسرنوشت خود داریم.بایدانسانها را عمیقا شناخت حوادث را با روحیه ای سالم تحلیل کرد و این گام بلندی است به سوی خوشبختی.

                                                تفسیری بر سرخ و سیاه

 

نوشته شده در 86/01/18ساعت 7:48 توسط مکال| |
برای تو و خویش

چشمانی آرزو می کنم

که چراغ ها و

نشانه ها را

در ظلماتمان ببیند

گوشی که

صداها و شناسه ها را

در بیهوشیمان بشنود

برای تو و خویش

روحی که

این همه را خود گیرد

و بپذیرد

و زبانی که

در صداقت خود ما را

از خاموشی خویش

بیرون کشد

وبگذارد از آن چیزها

که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم.

"مارگوت بیکل"

نوشته شده در 86/01/16ساعت 11:40 توسط مکال| |
اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خيالِ پياله می‌ديديم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا يعنی ما!
کاش می‌دانستيم
هيچ پروانه‌ای پريروز پيلگیِ خويش را به ياد نمی‌آورد.


حالا مهم نيست که تشنه به رويای آب می‌ميريم
از خانه که می‌آئی
يک دستمال سفيد، پاکتی سيگار، گزينه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بياور
احتمالِ گريستنِ ما بسيار است!
نوشته شده در 86/01/14ساعت 17:18 توسط مکال| |
بی‌قرارم
می‌خواهم بروم
می‌خواهم بمانم
دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم
به نسيما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفت‌سالگی چيده‌ام
گونه‌هايم گُر گرفته است
تشنه نيستم
می‌خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پيش خواب باران و پائيزی نيامده را ديدم
انگار که تعبير تمام رفتن‌ها
بازگشتِ به زادرودِ شقايق است
حالا بوی مينار مادرم می‌آيد
بوی حنا، هفت‌سالگی، سوال، سفر، ستاره ...
می‌خواهم به بوی ريواس و رازيانه بينديشم
به بوی نان، به لحن الکن فتيله و فانوس
به رنگِ پونه و پسين کوه
می‌خواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بينديشم
به سنگ‌چينِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج
ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپيد،
بخار نفس‌های استکان
طعم غليظ قند، رنگ عقيق چای
نی، نافله، نای،
و دق‌البابِ باد بر چارچوب روسواترينِ روياها!


نگفتمت وقتی که خاموشم
تو در مزن؟
می‌خواهم به رواج رويا و عدالتِ آدمی بينديشم

می‌خواهم ساده باشم،
می‌خواهم در کوچه‌های کهنسالِ آواز و بُغض بلوغ
به گيسوی بيد و بوی بابونه بينديشم
به صلوة ظهر و سايه‌های خسيس
به خوابِ يخ، پرده‌ی توری، طعم آب و حرمتِ علف.
چرا زبانِ خاموشِ مرا
کسی در لهجه‌های اين هم جنوب در نمی‌يابد؟
نه، ديگر از آن پرنده‌ی خيس
از آن پرنده‌ی خسته ... خبری نيست
روی ديوارِ آن سوی پنجره
کسی با شتاب چيزی می‌نويسد و می‌رود.
امروز هم کسی اگر صدايم کرد
بگو خانه نيست
بگو رفته است شمال
می‌خواهم به جنوب بينديشم
می‌خواهم به آن پرنده‌ی خيس، به آن پرنده‌ی خسته ...
به خودم بينديشم ...!
گاهی اوقات مجبورم حقيقتی را پس گريه‌های بی‌وقفه‌ام پنهان کنم
همين خوب است ...
همين خوب است!

نوشته شده در 86/01/14ساعت 17:16 توسط مکال| |

كودكي ها

به خانه مي رفت                                                       
با كيف
و با كلاهي كه بر هوا بود
چيزي دزديدي ؟
مادرش پرسيد
دعوا كردي باز؟
پدرش گفت
و برادرش كيفش را زير و رو مي كرد
به دنبال آن چيز
كه در دل پنهان كرده بود
تنها مادربزرگش ديد
گل سرخي را در دست فشرده كتاب هندسه اش
و خنديده بود

                                     یادش بخیر حسین پناهی

نوشته شده در 86/01/13ساعت 4:28 توسط مکال| |
  بوی باران

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک

شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک

آسمان آبی و ابر سپید ،

برگ های سبز بید ،

عطر نرگس ، رقص باد ،

نغمه ی شوق پرستوهای شاد ،

خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار !

خوش به حال چشمه ها و دشت ها ! ،

خوش به حال دانه ها و سبزه ها !

خوش به حال غنچه های نیمه باز ! ،

خوش به حال دختر میخک ، که می خندد به ناز !

خوش به حال جام لبریز از شراب !

خوش به حال آفتاب ! .

 

نوشته شده در 86/01/12ساعت 2:19 توسط مکال| |

     مرد خدا دائم باید خسته باشد.افکار پلید در اوقات بیکاری به سراغ آدم می آیند و همیشه در پشت سر آنها شیطان به کمین نشسته است.

از کتاب نان و شراب

ببخشید اگه نوشتم :مرد خدا.خواستم امانتداری کرده باشم.والا مرد یا زن فرقی نمیکنه.                                                                 

نوشته شده در 86/01/11ساعت 2:5 توسط مکال| |

مرا
تو
بي سببي
نيستي.
به راستي
صلت كدام قصيده اي
اي غزل؟
ستاره باران جواب كدام سلامي
به آفتاب
از دريچه تاريك؟
كلام از نگاه تو شكل مي بندد.
خوشا نظر بازيا كه تو آغاز مي كني!
***
پس پشت مردمكان
فرياد كدم زنداني است
كه آزادي را
به لبان بر آماسيده
گل سرخي پرتاب مي كند؟-
ورنه
اين ستاره بازي
حاشا
چيزي بدهكار آفتاب نيست.

نگاه از صداي تو ايمن مي شود.
چه مؤمنانه نام مرا آواز مي كني!
***
و دلت
كبوتر آشتي ست،
در خون تپيده
به بام تلخ.

با اين همه
چه بالا
چه بلند
پرواز مي كني

                                                                                        زنده یاد شاملو

نوشته شده در 86/01/10ساعت 3:34 توسط مکال| |

عشق مثل سیرک دایره ای می سازد ، با خاک اره فرش شده و زیر پاهای برهنه نرم است و زیر پارچه قرمز متورم از باد ، درخشان. دایره ی ساده ای است: هرقدر دوست داشتنی تر باشید بیشتر دوستتان خواهند داشت .اصل قضیه در آغاز آن است:در دوست داشته شدن برای اولین بار. به ویژه نباید به آن فکر کرد، نباید در جست و جویش بود ، نباید آن را طلب کرد.

                                                            دیوانه بازی از کریستین بوبن

نوشته شده در 86/01/08ساعت 20:48 توسط مکال| |
سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!
نوشته شده در 86/01/07ساعت 12:6 توسط مکال| |
بنام خدا

سلام به همه دنیا.یه عمر هی داشتم گهگاهی بین کتابا گشتی می زدم و می خوندم .هرازگاهی سراغی هم از این دهکده جهانی می گرفتم .با خود گفتم بیام یه کم هم بنویسم . البته سعی ام اینه که از همون کتابا براتون بنویسم .به امتحانش می ارزه .هر چند که مثل همه ی امتحان های گذشته سخته و پر استرس.

دیشب تا صبح بارون میو مد.صدای بارون که به شیشه بالای گلخونه می خورد کمی امیدوارم کرد .به یقین بیشتر به امید دوستان وبلاگی و پیشنهاداتشون و نظراتشون هستم .

نوشته شده در 86/01/07ساعت 11:18 توسط مکال| |