تبليغاتX
mehdi karroubi
سرخوشان همینطوری

الف – دو نفر همدیگر را دوست دارند:

                                              یا با دلیل و یا بی دلیل.خصلتها و مشخصه هایی در درون و برون همدیگر را تشخیص می دهند و تأیید می کنند و به هم علاقه مند می شوند.در این نوع پیوندها منتی نیست ،همه چیز از سر دل نشأت می گیرد.برای رسیدن به هم و دوست داشتن ،هر دو به یک اندازه تلاش می کنند.اینگونه نیست که همیشه یکی حرکت کند و دیگری فقط منتظر بماند.هر دو برای یکی شدن به سوی هم در شتابند.

ب – گاهی اوقات غرور باعث یکی شدن می شود:

                                                                گاهی فردی حاضر است با قبول همه ی توهین ها و تحقیرها همچنان – مثلا – در پی عشقش باشد.با اینکه طرف مقابلش بطور مستقیم او را رد می کند و با دلیل و منطق از او می خواهد که: نمی خواهمت ، با این وجود دست بردار نیست.من که این نوع خواستن را دوست داشتن و عشق نمی نامم.شاید طرف می خواهد خود را اثبات کند که : من می توانم،شاید بتوان اسمش را غرور گذاشت.

 ج – بعضی مواقع هم علت پیوندها همان  چیزی هست که منبری ها به آن می گویند:نفس اماره.یا اگر خودمانی تر بگوییم : هوس.که بسیار مذموم و ناپسند و به یقین کم دوام است. امید که تمامی دوستی ها و پیوندها از سر دل و زلال و شفاف باشند.

نوشته شده در 86/02/30ساعت 17:40 توسط مکال| |

- مردم را به قدر قلب شان اندازه بگیر ، نه به قدر حساب بانکی شان

- یادت نرود که بالاترین نیاز عاطفی هرکس مورد تحسین واقع شدن است

- یک سفر شبانه با قطار داشته باش و شب را در کوپه قطار بخواب

- هرگز در هنگام خشم دست به عمل نزن و تصمیم نگیر

- هر کجا به تبعیض و پیش داوری برخوردی، با آن مبارزه کن

- مثل مثبت ترین و پرشورترین کسی شو که می شناسی

- یاد بگیر چکه لوله آب دستشویی را تعمیر کنی

- شیر کم چرب بخور و گوشت قرمز کم بخور

- کیفیت یک محله را از روی رفتار مردمی که در آن زندگی می کنند بسنج

- به همه سیاستمدارن مشکوک باش

- برای همه موجودات زنده احترام قائل باش

 - اتومبیلی را که به امانت گرفته ای با باک پر پس بده  

- به جز مواردی که مربوط به زندگی است،همواره رها و آسوده باش.هیچ چیز آنقدر که در ابتدا

   به نظر می رسد مهم نیست.

- وقتت را تلف ماتم گرفتن برای اشتباهات گذشته نکن.از آن ها درس بگیر و بگذر

- حال و هوای بچگی را رها نکن

نوشته شده در 86/02/24ساعت 18:36 توسط مکال| |

رمان همسایه ها بقولی پرتیراژترین رمان ایران است با اینکه هرگز اجازه چاپ نداشته است نه در رژیم گذشته و نه حال. داستان این رمان مربوط به مبارزات زمان ملی شدن صنعت نفت می باشد:     

- خالد، سه شنبه ساعت پنج بعد از ظهر جلسه داريم

- كجا؟

بيدار، نشاني مي دهد. تمام حرفها برايم تازگي دارد. چشمم به دنياي تازه اي باز مي شود. از حرفها دستگيرم مي شود كه چرا زتدگي تهيدستان روز به روز بدتر ميشود، كه چرا آدمهائي مثل پدرم بايد جل و پلاسشان را جمع كنند و دنبال صنار سه شاهي پول از اين ولايت به آن ولايت سگ دو بزنند.از جلسه كه مي زنم بيرون، رو حرفهائي كه شنيده ام فكر مي كنم. گاهي به چيزهائي ميرسم كه فهميدنش عاجزم. به ذهنم ميسپارمشان كه وقتي بيدار را ببينم ازش بپرسم و يا اگر نبينمش، منتظر مي مانم تا جلسة ديگر، ولي شهر آنقدر كوچك است كه حتي روزي چند دفعه هم همديگر را مي بينم.

- خالد، ساعت هشت و نيم بيا دكون چلاب

ساعت هشت و نيم مي روم. دستة اعلاميه را مي دهد به دستم و راهي محلي مي شوم كه بايد تو خانه هايش اعلاميه بيندازم.

- خالد، صبح جمعه نهارت رو وردار بيار ميخوايم بريم گردش دسته جمعي.

صبح جمعه، دستمال بستة ناهارم را برمي دارم و راه مي افتم. گاهي صد و پنجاه نفر هم بيشتر هستيم. بيشترشان دوچرخه دارند. جلو يكي شان سوارمي شوم. از شهر مي رويم بيرون. مي رانيم تا نزديك يكي از دهكده ها. مثلاً "شكاره" يا "دغاغله" و يا "زرگان" رو سبزه ها بساطمان را پهن مي كنيم. ساية  درختان خوش است. بوي سبزه ها خوش است. تخم مرغ بازي مي كنيم. بين شصت نفر قهرمان مي شوم. تشويقم مي كنند. پر مي كشم. تو پوست خودم نمي گنجم. رودستهاشان بلندم مي كنند. بچه ها، دسته دسته دور همديگر مي نشينند به اختلاط كردن. به حرفهاشان گوش مي دهم. دوستان تازه اي پيدا مي كنم. از حرفها خوشم مي آيد. مثل اينست كه سالهاي سال، اين حرفها تو دلم تل انبار شده و نتوانسته ام بريزمشان بيرون. سبك مي شوم. ظهر كه مي شود دور همديگر مي نشينيم. غذاها را روهم مي ريزيم. بعد، قسمت مي كنيم. مي بينم، همراه يك لقمه از نيروئي كه برده ام ده جور ديگر غذا نصيبم مي شود. از هركدام يك لقمه. بعد، چاي مي خوريم. بعد، بعضي از بچه ها كه از ما بزرگترند و سرشان بيشتر تو كار است راه مي افتند تو دهات مجاور، تو مزارع و تو باغستانها و بنا مي كنند با روستائيان حرف زدن. به حرفهاشان گوش مي دهم. از زمين حرف مي زنند كه روستائي بايد به نفع ارباب رويش جان بكند.از سهم مزارع حرف مي زنند كه سالانه به قدر بخور ونميري هم نيست. از بچه هاي دهاتي حرف مي زنند كه مدرسه ندارند. از بهداشت و دوا ودرمان و تقسيم املاك حرف مي زنند. غروب كه مي شود، دسته جمعي راه مي افتيم به طرف شهر. شب به خانه مي رسيم. شاد و سرخوشم. تا خواب به چشمم بيايد به حرفهائي كه شنيده ام فكر مي كنم.

- خالد، فردا ساعت ده صبح بيا ميدون مجسمه

تك سرما شكسته است. گاهي آسمان پوشيده از ابر مي شود، اما نمي بارد. آفتاب اسفندماه داغ است. باد، سوز ندارد. كارون سيلابي شده است. بوي بهار مي آيد...                         از فصل پنجم رمان همسایه ها    

نوشته شده در 86/02/23ساعت 12:46 توسط مکال| |

احمد محمود  متولد چهارم دي ماه سال 1310 در اهواز بود. در جواني به قول خودش گرفتار امر سياست شد و بعد زندان و زندان و تبعيد، تا سال 1336 كه دوران زندان و تبعيد او تمام شد. او با همة اشتياقي كه داشت، نشد و نتوانست كه به تحصيل ادامه دهد. پس به ناچار در مشاغلي مختلف به تلاش معاش پرداخت كه همين، فرصتي براي آشنايي نزديك و رو در روي او با جامعه و مردم عادي كوچه و خيابان شد. آنچه كه بعدها در زمان خلق رمان همسايه ها ، رماني كه افراد مختلفي از قشرهاي متفاوت اجتماع در آن نقش دارند اثر خود را گذاشت و از آن اثري مردمي و ارزنده ساخت.از احمد محمود  همچنين رمان هاي داستان يك شهر ، كه در واقع به نوعی دنبالة رمان همسايه ها  وحكايت دوران تبعيد او به همراه گروهي ديگر، در شهرهاي بندري جنوب ايران است؛ و همين طور رمان زمين سوخته ، كه تجربه و گزارش او از روز و سال هاي شروع جنگ ايران و عراق در خوزستان و شهراهواز است؛ و بالاخره رمان هاي سه جلدي مدار صفر درجه ، و درخت انجير معابد ، به جا مانده. جدا ازاين رمان ها، چند مجموعه از داستان هاي كوتاه او چاپ و منتشر شده كه مي شود از جمله: پسرك بومي، غريبه ها، زائري زير باران  و از مسافر تا تب خال را نام برد.احمد محمود  يكي از چهره هاي برجسته و معتبر ادبيات جنوب  بود كه تا پايان عمر، بي ادعا و در كمال فروتني كار كرد، و از جمله كساني است كه نام و جايگاه او در ادبيات معاصر ايران مشخص و بي چون و چراست. او روز جمعه، دوازدهم مهر ماه سال 1381 ، به دنبال يك دورة بيماري سخت ريوي، در بيمارستان مهراد، در تهران درگذشت.

نوشته شده در 86/02/22ساعت 1:37 توسط مکال| |

نوشتن به سان یک کولی است که به فواصل زمانی نامنظم نزد من اتراق می کند و بی خبر می رود.این حق اوست. این حق ابتدایی کسانی است که دوستشان می دارم که بی هیچ توضیحی مرا ترک گویند، بی آنکه برای رفتنشان دلیل آورند، بی آنکه درصدد تلطیف آن با دلایلی که همواره کاذب است برآیند.از کسانی که دوستشان می دارم هیچ چیز نمی خواهم.از کسانی که دوستشان می دارم جز این نمی خواهم که رها از من باشند و درباره آنچه می کنند یا آنچه نمی کنند هرگز به من توضیح ندهند و البته از من نیز هرگز چنین چیزی نخواهند.عشق جز با آزادی همپا نمی شود.آزادی جز باعشق همپا نمی شود.

... از بازگو کردن احوالی که این اواخر بر من گذشت چشم می پوشم،نمی توانم از آن سخن بگویم بی آنکه از کسی که به سبب او این احوال بر من گذشت نام برم، جز این سه سطر پایانی که سه کلام آغازین نیز هست،چیز دیگری نمی توانم بنویسم:

این کتاب را به ناتالی پاپن می دهم،

ترا می بوسم ناتالی،                                                                                                          پایان فرسودگی.

                       از کتاب فرسودگی اثر کریستین بوبن ترجمه پیروز سیار از صص104-106

نوشته شده در 86/02/19ساعت 12:44 توسط مکال| |

خسته از اين همه تکرار،  خوشا تغييري           مانده در ورطه تکرار کجا تدبيري؟

خواب هر روزه ما را به که بايد گفتن؟             که کند اين همه تکرار مرا تعبيري؟

کاش آزادي تکراري ما را بخرند                    بفروشند بجايش قفسي، زنجيري

آه ديريست که آن مرد پراز زخم ونمک               مرده در بستر تکرار خوشا شمشيري

آه بانوي غرل هاي نگفته ديريست                    که سراغ از من و تکرارغزل مي گيري

من و تکرار غزل حرف غريبي است ، مگو          که مگر چشم تو انديشه کند تدبيري                  

                                                                                        شعر از یاری -مارون

نوشته شده در 86/02/17ساعت 12:40 توسط مکال| |
...برای فرمانروا داشتن صفات خوب چندان مهم نیست.مهم اینست که او فن تظاهر به داشتن این صفات را خوب بلد باشد.حتی از این هم فراتر می روم و می گویم که اگر او حقیقتا داری صفات نیک باشد و به آنها عمل کند به ضررش تمام خواهد شد در حالیکه تظاهر به داشتن اینگونه صفات نیک (بدون داشتن خود آنها) برایش سودآور است.مثلا خیلی خوب است که انسان دلسوز ، وفادار ، با عاطفه ، معتقد به مذهب و درستکار جلوه کند و باطنا هم چنین باشد.اما فکر انسان همیشه باید طوری معقول و مخیر بماند که اگر روزی بکار بردن عکس این صفات لازم شد به راحتی بتواند از خوی انسانی به خوی حیوانی برگرددو بی رحم و بی عاطفه و بی مذهب و نادرست باشد.... مخصوصا تظاهر به داشتن صفت اخیر، یعنی مذهبی جلوه کردن از هر ظاهر سازی دیگری برایش مهم تر است،زیرا که مردم دنیا به طور کلی باچشم قضاوت می کنند نه با دست... بدین معنی که فقط عده معدودی قادرند که باطن انسان را بدان سان که هست لمس کنند.مردم شهریار خود را به همان سان که در مقابل چشمشان ظاهر می شودمی بینندو تنها عده معدودی هستند که از ذات و فطرت حقیقی وی باخبرند.                                

                تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب از دکتر ابوالقاسم طاهری

نوشته شده در 86/02/16ساعت 1:9 توسط مکال| |

- فراموش نکن که در کار و روابط خانوادگی ، اعتماد مهمترین چیز است.

- با همکلاسیهای سابقت، دوره میهمانی ترتیب بده.

- شریک زندگی ات را با دقت انتخاب کن. نود و پنج درصد خوشبختی ها و بد بختی های زندگی ات ناشی از همین یک تصمیم خواهد ود.                                                                                       

- عادت کن چنان در حق کسان خوبی کنی که هرگز نفهمند تو بودی.

- فقط آن کتاب هایی را امانت بده که از نداشتن شان ناراحت نمی شوی.

- به افکار بزرگ فکر کن اما از شادی های کوچک لذت ببر.

- فراوان لبخند بزن.هزینه ای ندارد و ارزشش قابل تصور نیست.

- در زمان حیاتت وصیتنامه بنویس.

- پاپیون بستن و تعویض لاستیک را یاد بگیر.

- هرگز امید را از کسی صلب نکن، شاید این تنها چیزی باشد که دارد.

- هنگام بازی با بچه ها بگذار آنها برنده شوند.

- دعا کن ، اما نه برای بدست آوردن اشیاء ، بلکه برای بدست آوردن عقل و شجاعت.

                                                                                             اچ جکسون براون             
نوشته شده در 86/02/14ساعت 22:58 توسط مکال| |

می گویید همراهیم می کنید، اما دل آزرده ام می سازید.می گویید دوستم می دارید ،اما اندوهگینم می سازید.بیش از تمامی پرندگان جنگل هیاهو به پا می کنید،اما بر لبانتان چیزی که شبیه به آواز باشد نیست.آن که آواز سر می دهد، در آواز خویش می سوزد.آن که عشق می ورزد ، در عشق خویش می فرساید.آواز همین سوختگی است ،عشق همین فرسودگی است. اما در شما سوختن و فرسودنی نمی بینم.از عشق چشم آن دارید که خلأهایتان را پر کند.حال آن که عشق هیچ خلأی را پر نمی سازد، نه حفره ای را که در مغزتان است و نه شکافی را که در قلبتان است.عشق بیش از آن که وفور باشد کاستی است.عشق وفورِ کاستی است.                                                                                                                            از کتاب رفیق اعلی اثر کریستین بوبن ترجمه پیروز سیار  

نوشته شده در 86/02/14ساعت 10:25 توسط مکال| |

روز معلم به همه کسانی که در بیداری و تحول مثبت جامعه، مدبرانه و جسورانه تکلم می کنند و قلم می زنند مبارک باد.

 

  

نوشته شده در 86/02/12ساعت 1:27 توسط مکال| |

سلام.شیراز رفته بودم ،رفتم تخت جمشید.بیش از آنکه خوشحال شوم،اندوهگین شدم.بیش از آنکه مغرور از پیشینه پر از افتخار و اقتدارمان شوم در افسوس وضعیت "حال" مان غرقه شدم. امروز هر چه باشیم مثل گذشته مان نیستیم.تخت جمشید یا به زبان یونانی ها " پرسپولیس"،حدود 120 سال ساخته شد.کوروش و داریوش نه از برای اسم خودشان بلکه برای نشان دادن قدرت ایران آنروز، این کاخها را بنا نهادند.چراکه می دانستند عمرشان برای تمام کردن این کاخها کفایت نمی کند.به همین خاطر به جانشینان خود سفارش اتمام این کاخها را می نمودند.

ایکاش می تونستم همه عکس هایی را که گرفتم نشونتون می دادم. دو تاشو براتون میارم.تو دومی به این سوال جواب بدین:اگه کوروش یا داریوش می تونستن با این بچه حرف بزنن چی بهش می گفتن؟     

  

 

 

نوشته شده در 86/02/11ساعت 0:15 توسط مکال| |

یه موضوعی، که مدتیه برام مهمه اینه که ما آدما زیاد از هم چیزی نمی دونیم: از پدر، مادر، خواهر، برادر، همسر، فرزند، دوست، دشمن، همسایه، همشهری ،همولایتی ،هموطن و هر انسانی که فکرش را بکنیم چقدر می دونیم، وقتی که با هرکدوم از این آدما روبرو می شیم چه به هم می گیم .چون زیاد از هم نمی دونیم خیلی خلاصه و رسمی حالش را می پرسیم بعدش هم براش آرزوی موفقیت می کنیم، یه چیزی در حد همین حرفا. اونایی که یه کم به هم نزدیکترند حرفاشون هم یه کمی  صمیمی تره.در همین حد .آره می دونم همین دیدن و شنیدن سخنشون هم غنیمت و لذتبخشه.اما آیا اون همینه مادرمون ،پدرمون،دوستمون و ...  

ما سرگرم شدیم  به هم و از هم غافل ماندیم

دوست دارم یه کمی بهش فکر کنیم شاید یه اتفاقی بیفتد.

نوشته شده در 86/02/05ساعت 23:16 توسط | |

دیوژن فیلسوف یونانی که ترک کلیه علائق مادی و راحت طلبی را نموده بود، در یک خم زندگی می کردو از مایملک جهان تنها یک کوزه برای نوشیدن آب داشت.روزی ملاحظه کرد که شخصی با دست از نهر،آب می نوشد کوزه را به دور انداخت و بشکست تا به قدر یک کوزه هم علاقه مادی در جهان نداشته باشد.

گویند در روز روشن با چراغی افروخته در دست در کوچه های آتن گردش می کرد و می گفت درجستجوی انسان هستم و آرزوی دیدن یک بشر درست و امین را دارم.هنگامی که در تبعید به سر می برد شخصی بدو گفت : همشهریانت تو را از شهر بیرون کردند؟ دیوژن پاسخ داد اشتباه می کنی آنها را در شهر گذاشتم.                                                تاریخ اندیشه های سیاسی در غرب ص۱۰۰

                                                                          ابوالقاسم طاهری                    

نوشته شده در 86/02/05ساعت 1:25 توسط مکال| |
یک دوست که پیش ازاین دنیای مجازی در دنیای حقیقی لذت دوستی با او را چشیده بودیم،تیتر بالا را عنوان نمودند که راجع به آن مطلبی بنگاریم.ذهن علیل حقیر، صلاح را در آن دید که عیناً همین سؤال  چطور می توانیم از وجود یکدیگر لذت ببریم؟ را بعنوان پست جدید جهت اظهار نظر دوستان وبلاگی قرار دهیم.چشم انتظار نظراتتان هستیم.

نوشته شده در 86/02/04ساعت 0:40 توسط مکال| |
یه زمانی یه دوستی داشتیم که با اسم قشنگ " الکی خوش " هی سرکی به ما میزد.ازش خواهش کردیم که اگه ممکنه بیاد تو وبلاگ ما رو کمک کنه.اومد و یه پست نوشت، در قسمت "نظر بدهید" همون پست نوشت که دیگه نمیاد.و ما هنوزم دلمان نیامد اسمشو از لیست – مثلا – نویسندگان پاک کنیم.حالا دوباره از سر دل و رسماً التماسش می کنیم که اگه ممکنه ،بیاد و دوباره برای سرخوشان همینطوری بنویسه. همچنان منتظر" الکی خوش" هستیم.
نوشته شده در 86/02/04ساعت 0:37 توسط مکال| |

دست کم سالی یکبار طلوع آفتاب را تماشا کن

در چشم دیگران نگاه کن

سالروز تولد دیگران را به خاطر بسپار

اتومبیل ارزان قیمت سوار شو،اما بهترین خانه ای را که در توان داری بخر

کتابهای خوب را بخر حتی اگر نخوانی

بی هیچ علت خاصی بگذار بهت خوش بگذرد

در مبارزه ضربه اول را بزن ، محکم هم بزن

دوستان تازه پیدا کن، اما دوستان قدیمی را عزیز بدار

شجاع باش. حتی اگر قلباً شجاع نیستی، به آن تظاهر کن .هیچ کس تفاوتش را نخواهد فهمید.

                                                                      اچ جکسون براون

                                          

نوشته شده در 86/02/02ساعت 22:49 توسط مکال| |

... شما دخترها جوان هستید.دوست داشتنی،به زودی از جنگل درس خواندن هابیرون می روید و

به محوطه ی باز زندگی می رسید. درآن می رقصید،گریه می کنید. در آن همه چیز را می یابید و از دست می دهید، گاهی همزمان.در این زندگی از همه چیز می توان چشم پوشید – چشم پوشیدن فریبنده ترین طریقه ی از دست دادن است – همه چیز مگر یک چیز . آنچه می خواهم به شما بگویم گفته ی مادربزرگم است ، چند ساعتی پیش از مرگش این را به من گفت – زنی بود روستایی ، تنها زن کمونیست دهکده اش ، در تمام عمر بدبختی به سرش باریده بود : بچه ای معلول ، یکی دیگر که در اردوگاه کار اجباری مرد، بیماریها و فلاکت انگار از آسمان می بارید.یک روز- آن موقع دوازده یا سیزده سال داشتم – از او پرسیدم : ماما بزرگ چه چیزی در زندگی از همه چیز مهم تر است ؟ جوابش را فراموش نکرده ام : فقط یک چیز در زندگی به حساب می آید،کوچولو ، و آن نشاط است، هیچ وقت اجازه نده کسی آن را از تو بگیرد.

                                                                                           دیوانه بازی از کریستین بوبن

                                                                                                  ترجمه پرویز شهدی

نوشته شده در 86/02/01ساعت 23:4 توسط مکال| |