راستی آیا این سؤال برایتان پیش آمده که درآمد آستان قدس رضوی یا همان ساده تر بگوییم،حرم امام رضاع،اولا چقدر هست و دوم به کجا می رود و چگونه و در کجا هزینه می شود؟
قائم مقام آستان قدس رضوی: دولت 600 میلیارد تومان به آستان قدس بدهکار است شرق 30/4/86
به یقین می دانید که منظور از درآمد حرم امام رضاع ، پول هایی نیست که مردم در ضریح می ریزند .حرم امام رضا ع ، دارای بسیاری شرکت های معتبر و پردرآمد می باشـــــد .همچنین دارای زمینهای کشاورزی بسیاری حاصلخیزی می باشد که درامدهای بسیاری هنگفتی دارند و زمین هایی در سایر کشورها در تمامی قاره ها که مسلمانان شیعه در آن کشورها وقف نمودند.
سرمایه امام رضاع-که قربانش بروم-آنقدر زیاد است که فعلا صاحبان حرم قصد خرید شرکت های نفتی و مخابراتی را دارند.
سید احمد علوی: رایزنی آستان قدس برای خرید شرکت های نفتی و مخابراتی
اما به امید خدا قرار است: گردش مالی آستان قدس رضوی به مردم اعلام شود
گفت: احوالت چطور است؟
گفتمش: عالی است
مثل حال گل!
حال گل در چنگ چنگیز مغول!
قیصر امین پور
گلها همه آفتاب گردانند
بخت و طالع همراه کسانی است که چندان معقول نباشند؛اقبال،مردم صاحب جرئت را دوست داردکه برای انجام دادن هر کاری از ادای جمله ی«من تصمیم خود را در این باره گرفته ام»باک ندارند،به عکس، عقل و درایت حجب و تردید ایجاد می کند؛از این روست که ملاحظه می کنیم که عقلا همواره با مسکنت و گرسنگی و بدبختی دست به گریبانند و زندگی را در فراموشی و گمنامی و نفرت دیگران می گذرانند و حال آنکه جیب دیوانگان سرسار از سکه های طلاست،و در حکومت دولتها شرکت می کنند و از همه امتیازات برخوردارند.ای کسانی که نسبت به من – دیوانگی - وفادارید،اگر در نظر شما خوشبختی آنست که مورد پسند بزرگان واقع شوید،و با این خداوندانی که از زر و زیور پوشیده اند معاشر باشید،عقل به چه کار شما خواهد آمد و قتی که آنان از هیچ چیز به قدر عقل نفرت ندارند؟
پی نوشت ۲ - متن فوق از کتاب «در ستایش دیوانگی» اثر اراسموس ترجمه دکتر حسن صفاری چاپ پنجم ص 135 انتشارات فرزان روز می باشد.
می خوام یه سؤال بپرسم:اگه گفتین کشوری که شرح حال آن در پایین توضیح داده شده است کدامیک از کشور های زیر است؟
الف)افغانستان قدیم ب)ایران قدیم تر ج)ایران قدیم د)ایتالیای قرن پانزدهم
جامعه و سیاست ....؟....به طور خاص نشان دهنده ی فرو افتادن نهادهای اجتماعی بود.
....؟.... آن روز جامعه ای بود از نظر فکری درخشان،و از نظر هنری آفریننده؛در عین حال قربانی بدترین فساد سیاسی و ورشکستگی اخلاقی.نهادهای مدنی یا سیاسیِ پیشین از کار افتاده بودند.ستمگری و آدمکشی راه های متداول حکومت بودند،راستی و درستکاری وسواس های کودکانه ای می نمودند،چنانکه فردی روشنفکر نیز نمی توانست به آنها تظاهر کند.زور و تزویر کلیدهای موفقیت بودند.هرزگی و عیاشی و فساد به حدی بود که به گفتن نمی آید.خودپرستی بی پروا،یگانه محرک و اساس کردار بود و آن را به حق جلوه می داد.دوره ای بود که براستی می توان آن را دوره «حرامزاده ها و ماجراجویان» دانست؛جامعه ای بود که براستی نمایانگر سخن ارسطو بودکه گفت:«آنگاه که انسان از قانون و عدالت جدا شد از همه ی حیوانات پست تر و بدتر است.»
پی نوشت1:یقین دارم که حدس زدید گزینه دال جواب صحیح می باشدیعنی ایتالیای قرن پانزدهم
پی نوشت2 :متن فوق از کتاب «تاریخ فلسفه سیاسی غرب» نوشته عبدالرحمن عالم
حالا می شد از سوراخ ایجاد شده ،آنها را دید. اولین کسی را که دیدم لباس فرم به تن نداشت.پیراهنش سفید بود . کاردی شبیه سرنیزه که بر روی سلاح می بندند در دستش بود.به عمد کارد را نشانم می داد.چهره آرامی داشت.می خواست مرا بترساند اما نمی ترسیدم.من هم کارت احمد را نشانش دادم که یعنی فرزند شهید است.گفتم یک پسر شهید پیش ماست به او کاری نداشته باشید.گوشه کارت را از دستم گرفت.هنوز سوراخ ایجاد شده به حدی نبود که بتوان دست را از آن عبور داد.می خواست کارت را پاره کند اما کارت پرس بود و پاره نمی شد.
سوراخهای ایجاد شده در دو پهلوی در ،هر لحظه بزرگتر می شدند . حالا می توانستند کم کم لایه های نازک در را از هم باز کنند. در همچنان مقاومت می کرد. گویی به خشم آمده بود.از بیرون فقط صدای شکستن در و تهدیدهایشان به گوش می رسید.تهدید هایی شیبه:اگه اومدم تو ،می بینی چیکارت می کنم،تمام استخوناتو خورد می کنم و ...
سوراخ ایجاد شده ی درِ اتاق بزرگتر شده بود.حالا می توانستند – به زحمت – از همان سوراخ ،کمد را که همچنان به پشت در چسبیده بود هل دهند.ما هم سه نفری به کمد چسبیده بودیم.کمد، کوهی شده بود فرو رفته در زمین.می دانستیم به زودی به اتاق وارد خواهند شد.مقاومتِ درِ اتاق، از مقاومت ما کمتر بود . در شکسته شد.سوراخ به حدی بزرگ شده بود که چند نفری با هم به کمد فشار می دادند.می دانستم که کم کم باید آماده دیدارشان باشیم.در همین موقع احمد از من و علی که به کمد چسبیده بودیم جدا شد. بطرف پنجره اتاق رفت و روی لبه آن نشست.لبهایش می لرزید.به شدت می لرزید . مثل لرز ناشی از سرمازدگی.ترسیده بود.حدس زدم که قصد چه کاری را دارد. گفتم :احمد کجا؟ لرزش لبهایش دلم را به درد آورد. گفت:می خوام بپرم،می خوام بپرم پایین.مو بر بدنم سیخ شد . حالا خودم هم می ترسیدم.با خود گفتم: نکند که بپرد. دستپاچه شدم. از ترسِ زیاد نیروی فوق العاده ای در خود احساس کردم.تصور پریدن احمد و سقوط بر روی زمین از فاصله چهار طبقه برایم وحشتناک بود.
به علی گفتم مواظب کمد باشد .یکهو جستی زدم و خودم را به احمد که روی لبه پنجره به حالت نیم خیز نشسته بود رساندم.یقه اش را محکم گرفتم و به یکباره او را به پایین کشیدم.در همین حال به او گفتم:"احمد جان، برای فرار از کشته شدن که نباید خود کشی کرد.بذار اگه قراره کشته بشیم خودمون قاتل نباشیم.از اینجا پریدن یعنی مردن." احمد را مجاب کردم.دوباره به کمک علی در پشت کمد ایستادیم.همه این اتفاق کمتر از سی ثانیه به طول انجامید.
حالا کمد را با قدرت بیشتری فشار می دادند . زور شان بر توان ما فزونی گرفته بود.می دانستم لحظاتی دیگر وارد اتاق خواهند شد.به علی گفتم عکس های خاتمی را از روی دیوارها بردارد.
نمیدانم از چه ، بعد از ممانعت از پریدن احمد ،ته دلم قرص شده بود .قوی شده بودم و دیگر نمی ترسیدم با اینکه می دانستم چه بلایی قرار است سرمان بیاید.
مثل گرگ گرسنه انتظار مان را می کشیدند.بیش از سی دقیقه پشت در معطلشان کرده بودیم.
باید حرفهای آخرمان را با هم می زدیم. به علی و احمد گفتم:"گوش کنید بچه ها، ما اونا رو معطلشون کردیم، اذیت کردیم .الآن همشون انتظارمون رو می کشن ، خسته شدن ،پس به امید دل رحمی اونا نباشین.بدونید به محض خارج شدن از اتاق هر بلایی ممکن است سرمون بیارن.اصلا التماسشون نکنید چون بی فایده ست ."سوراخ در به اندازه ای نبود که دونفر همزمان از آن خارج شوند.به همین خاطر گفتم:"من اول بیرون میرم، علی پشت سر من بیاد احمد تو هم پشت سر علی.مواظب سر و صورتتون باشین."
به اینصورت قرار گذاشتیم که به محض رها کردن کمد از پشت در،و خروج از اتاق به سمت چپ راهرو با سرعت هر چه تمام تر بدویم و مطلقا هیچ حرفی نزنیم و تا طبقه همکف و خارج شدن از ساختمان به دویدن ادامه دهیم.بیشتر نگران زخمهای احتمالی در صورت بچه ها بودم.از آنها خواستم دستها را در دوطرف سر و محافظ صورتشان قرار دهند.
بالاخره کمد را رها کردیم.کمد به یکباره و ناگهانی بر زمین افتاد. سوراخ در حدی بود که می توانستنداز آن بگذرندو به اتاق وارد شوند.نیازی به باز کردن در نبود.اصلا دَری وجود نداشت.اولین کسی که وارداتاق شد مأمور یگان ویژه بود. تنومند و خوش هیکل. احساس کردم می ترسد و شاید هم احتیاط می کرد.کاری به ما نداشت.بیشتر مواظب خودش بود.پشت سرش نفر دوم وارد شد.او هم کاری به ما نداشت.رفتند که اتاق را وارسی کنند.حالا ما باید بیرون می رفتیم.در حالیکه دو دستم را در دو طرف سرم قرار داده بودم خم شدم و از در خارج شدم.شرایط به گونه ای بود که حدس می زدم.همین که سرم از دَرِ اتاق خارج شد باران باتوم بر بدنم باریدن گرفت.یک کلمه- حتی- حرف نزدم.همانطور که دستانم دو طرف سرم بود از زیر بغلم به پایین نگاه کردم.می خواستم مطمئن شوم که علی از اتاق خارج شده است.آنها همچنان با خشم تمام بر سر و بدنم با باتوم می کوبیدند.به محض دیدن پاهای علی با نهایت توانم شروع به دویدن کردم.راهرو از تکه چوب های شکسته شده که بسیار تیز هم بودند پوشانده شده بود.تازه یادم آمد که کفش نپوشیدیم.در دوطرف راهرو ایستاده بودند .چیزی شبیه تونل های مرگ که در فیلمهای خودمان از عراقی ها نشان می دادند. تونل هایی که باید اسیران از آنها میگذشتند.سهم من ازضربه های باتوم بیشتر از بقیه بود.چرا که من جلوتر می دویدم.با دویدن مان ،فرصتِ دوبار باتوم زدن را تا اندازه ای از آنها می گرفتیم.فرصت روبرگرداندن نداشتم. می دانستم که لباسم در دست علی است و او هم دارد می دود.به این امید بودم که در راه پله ها کسی نباشد.اما اینگونه نبود.کسانی که در راه پله ایستاده بودند به محض مشاهده سر و وضع ما،به سویمان هجوم می آوردند.با هر بدبختی از ساختمان خارج شدم.نمی دانستم به کدام سمت فرار کنم.به سمتی دویدم که به خیابان کارگر می رسید.در حال دویدن بودم که یکی از مأموران یگان ویژه در حالی که با دو دستش باتوم را گرفته بود شبیه ضربه زدن در بازی بیس بال، بر بالای زانویم چنان ضربه ای وارد کرد که تمام بدنم مثل یخ سرد شد.دیگر توان دفاع کردن از خود را نداشتم.هر کس می رسید با لگد بر بدنم می کوبید و می گفت تحکیم وحدتیه ک.و.ن .ی
چند دقیقه بعد کسی -که حاج آقا صدایش می زدند- از زمین بلندم کرد و به سمت خیابان کارگر شمالی برد. نای راه رفتن نداشتم. دنده هایم آسیب دیده بود. نفسم بالا نمی آمد.دیگر نه از صورت خونی احمد و نه از ناله های ممتد علی تعجب نمی کردم.حاج آقا مرتب سؤال می کرد:تحکیم وحدتی هستید عزیزم؟و ما هر دفعه می گفتیم:نه حاج آقا ،تحکیم وحدتی کدومه.
از در کوی خارج شدیم.به خیابان کارگر شمالی رسیدیم. خیابان پر بود از مأموران یگان ویژه ضد شورش که در ردیفها و ستون های منظمی ایستاده بودند.نگاه غمزده مردمی که دستهایشان را زیر بغل گذاشته بودند عذابم می داد.فقط نگاهمان می کردند.دانشجویانی که قبل از ما گرفته بودند در کنار نرده های محافظ کوی دانشگاه بصورت یک ردیف نشسته بودند.بعضی از آنها با تکه پارچه هایی که ازلباسهایشان جدا می کردند زخمهای بعضی دیگر را تمیز می کردند و می بستند.لحظاتی بعد همه ی دانشجویان را سوار ماشینهایی که تورهای فلزی داشتند نمودند.ما – سه نفر- را هم درون یک ماشین قرار دادند.یک نفر دیگر هم با ما بود.هوا گرم بود و زخم روی استخوان ترقوه شانه ام به شدت می سوخت.ماشین به سمت بازداشتگاه راه افتاد. احمد در حالیکه به شدت می خندید گفت : "میدونی علی پله های ساختمونو چه جوری اومد پایین؟" با سر اشاره کردم نه ،چه جور؟ احمد گفت :با ک. و. ن ، مثل کارتون تام و جری.و من از شدت درد قفسه سینه ام نمی توانستم بخندم.
حالا که سالها از آن روز می گذرد هنوز که هنوز است از خود می پرسم:راستی گناه آن روز ما چه بوده است؟!!
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
انشاالله همه مادران همیشه سالم و تندرست باشند.
زندگی سرشار از فرازها و نشیب هاست.گاهی درد و گاهی هم خوشی.بعضی دردها هرگز فراموش نمی شوند.دردهایی که برای بهبودشان هیچ مرحمی نیست.بالاخص دردهایی که می توانستند نباشند .
امروز، سالروز هدف قرار گرفتن هواپیمای مسافربری ما توسط ناو آمریکایی است. سال ها پیش ،چنین روزی 290 نفر بدون هیچ گناهی در آسمان می میرند.خدا می داند که هر کدام در چه رؤیایی بودند و چه امید هایی داشتند.
من هرگز آن روز را فراموش نخواهم کرد.و برای همیشه غصه ی آن روز را در دل خواهم داشت.
و اما درد دیگری نیز در دل دارم .مرضی که اینروزها بدون شلیک هیچ موشکی ، آرام آرام جوانان ونوجوانان کشورم را بیصدا به کام نیستی و مرگ می کشاند.اعتیاد را می گویم.کلمه اعتیاد و مشاهده افراد معتاد آنقدر برایمان تکراری شده است که گویی بخشی از زندگی مان شده است.همه براحتی از آن سخن می گویند.همه می دانند که مواد مخدر در دسترس می باشد و بدست آوردن آن زحمتی ندارد.هر از چند گاهی که خبر اعدام یک قاچاقچی مواد مخدر را می شنویم تعجب می کنیم و زیر لب زمزمه می کنیم که بیچاره کسی را نداشت.
اینگونه دردها یاد این آیه را برایم زنده می کنند:
خداوند سرنوشت هیچ قومی را تغییر نمی دهد مگر آن که خود بخواهند.
بعضی از دوستان که بسیار کم لطفند و حوصله خواندن دارند اما حوصله نوشتن ندارند دچار یک سوءتفاهم وحشتناک شدند.توضیح می دهیمممممممم:
نوشتیم بنزین و دو صورتک که تعجب رانشان می دهند دوطرفش قرار دادیم یعنی بنزین دیگه راحت گیر نمیاد مثل لوبیاچیتی یا سیمان یا آجر و ....
بعد نوشتیم:" میشه تو یه معجزه بکنی؟" منظورمان خدا بود که یه معجزه ای بکند و گره از کار فروبسته مردم(بخاطر بنزین)بردارد و بنزین را ارزان کند.
نوشتیم:"از ما که کاری بر نمیاد" آخه مگه برمیاد؟ نمایندگان مجلس یا درست تر بگویم وکیلان مردم شاید بتونن بنزین را درون باکها بیاورند.
اما حالا یه چیز دیگه: آقا انصافا خدا را خوش میاد که مصرف بنزین ما با چین یه اندازه باشه؟ از این گذشته ، تاالآن تمام پول مملکت صرف خرید بنزین سوبسیدی میشد.حالا دیگه نمیشه.پولا میاد تو جیبامون و میریم بستنی دایتی می خریم.
بنزین![]()
میشه تو یه معجزه بکنی ؟
از ما که کاری بر نمیاد





