سلام و خداحافظ
می خواهم برای مدتی نباشم شاید هم برای همیشه.آمدم تا از همه ی دوستانی که در این مدت با فکر و دلشان آشنا شدم خداحافظی کنم.دوستانی که هرگز فراموش ذهنم نخواهند شد.دوستانی که نام شان را نمی دانم اما از دلها و دغدغه هایشان با خبرم.چه دنیای عجیبی است اینترنت.به امید روزی که در وبلاگ هایمان جز از دوستی و مهربانی چیزی ننویسیم.به امید روزی که هیچکس در هیچ زندانی در بند نباشد.به امید روزی که هیچ کس از نوشتن نام واقعی اش در وبلاگش نترسد.به امید روزهای خوب.انشاالله
تا حالا براتون پیش اومده که حالتون از خودتون بهم بخوره؟حوصله هیچ چیز و هیچ کسی را نداشته باشید؟در یه سردرگمی بی انتها گرفتار شده باشید؟احساس کنید که از یه ارتفاع به زمین پرت شدید و در حال معلق خوردن هستید اما نه به دیواری برخورد می کنید و نه به زمین می رسید؟
من یه مدته که اینجوری ام.اونقدر کلافه ام که مثلا اگه بتونم دنیا را هر جوری دلم خواست تغییر بدم نمیدونم چه جوری درستش کنم که ازش لذت ببرم و بگم همین دنیایی است که من دوست دارم.خودمم نمی دونم که چه مرگمه ؟
حالا چرا اینا رو نوشتم؟
نوشتم تا اگه احیانا شما هم این شرایط منو تجربه کردین برام بگین که چه جوری خودمو از این حال و روز نجات بدم.فقط خواهشن از مسافرت رفتن و مطالعه فلان کتاب و ... ننویسید.
متشکرم.
در قفل در کليدی چرخيد
لرزيد بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشيد
در قفل در کليدی چرخيد.
●
بيرون
رنگ خوش سپيده دمان
ماننده ی يکی نوت گمگشته
می گشت پرسه پرسه زنان روی
سوراخ های نی
دنبال خانه اش...
●
در قفل در کليدی چرخيد
رقصيد بر لبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشيد
●
در قفل در
کليدی چرخيد. کاشفان فروتن شوکران - شاملو
شما دربندهستید و ما – مثلا- آزاد ، اما خدای میداند یاد دردهای شما و غصه هاتان مارا –اگر نه بیشتر از شما ، نه کمتر – دربند کشیده است.
شما گرفتار زندانید و ما گرفتار "چه باید کرد". اما خدابزرگ است.
گر بدین سان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایما ن خود چون کوه
یادگاری جاودانه بر تراز بی بقای خاک زنده یاد شاملو
بیدارم و منتظر نتیجه کنکور.اینجا شرایط یه جوری هست که خیلی ها منتظرند تا من به اونا زنگ بزنم و بگم که رتبه ات چند شده.بعضی شون هم تا الآن بیدار بودن اما گفتند ما دیگه می خوابیم اگه هر وقت خبری شد زنگ بزن.حالا که پیشم نیستند می خوام یه چیزایی رو به شما بگم:
این بیچاره ها که منتظر رتبه شون هستند چی فکر می کنن ! گیرم که رتبه خوب هم آوردن ،دانشگاه هم قبول شدن،آخرش چی؟آقا شما بیاین یه آمار از دوستان و فامیلتون بگیرید و ببینید چند نفر در این دو سه سال استخدام شدن؟
اگه پسر باشن ،مثلا مهندسی هم قبول بشن باید مثل خر بخونن تا درس شون تموم بشه ، فارغ التحصیل هم که شدن باید مثل سگ بِدووَن دنبال امریه ،گیرشون هم نمیاد پس باید بِرَن دوسال از بهترین سال های زندگیشون رو تو یه پادگان آش بخورن.
دختر هم باشن که تفاوتش فقط به اینه که سربازی ندارن.
حالا شاید شما بگید پس تکلیف چیه؟! و من هم در جواب تون میگم نمی دونم به خدا،فقط می دونم اونی که درس می خونه و دانشگاه میره و مدرک میگیره – لااقل – طلبکار هست اما اونی که درس نمی خونه هیچ طلبی از کسی نداره.
یاد حرف یه کسی افتادم که ده دوازده سال پیش می گفت:به خدا من نمی دونم به بچه هام بگم درس بخونن یا نخونن،چرا که خیلی از کسایی که درس خوندند هیچی ندارن اما کسایی که تنبل بودن و درس نمی خوندند الان زندگی خیلی بهتری دارن.
پینوشت ۱ - یه یقین کسی که درس خونده باشه بهتر است نسبت به کسی که درس نخونده باشه.
پینوشت ۲ - این پست را بیشتر بخاطر وضعیت اسف بار اشتغال نوشتم.
پینوشت ۳ - به قول یه دوستی ، دانشگاه رفتن مثل زندگی می مونه:دانشگاه قبول بشی مثل اینه که متولد شدی،مدت تحصیلت هم همون مدت زمان عمرت هست و فارغ التحصیل بشی مثل اینه که مردی.
به کسانی که صمیمانه ز ما پرسیدند
معذرت می خواهم چندم مرداد است ؟
و نگفتیم
چونکه مرداد
گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است زنده یاد حسین پناهی
سلام
امروز ،بهانه ایست که یاد پدران مان کنیم. مهربان پدرم ، سیزده سال پیش ، به غم بارترین طریق ممکن تنهایی را به من آموخت.می گویند اگر کسی مادرش را از دست بدهد دلش می شکند و اگر پدرش را از دست بدهد کمرش می شکند، و من هنوز که هنوز است در آرزوی یک خواب از پدرم به سر می برم تا بگویدم که با زندگی چگونه باشم.اگر از همه ی وجود پدرتان،فقط حتی دم و بازدمی مانده باشد،قدر نفَسَش را بدانید که تمام دنیا به یک نفس پدر نمی ارزد.
خداوند به حق مهربانی اش،عزیزانی که رفتند به روح شان آرامش بدهد و پدرانی که هستند به وجود پر برکت شان عزت نفس و سلامتی عطا کند.آمین
پینوشت:بیاییم در اوج شادی ها و خوشی های مان دانشجویان دانشگاه امیر کبیر را فراموش نکنیم.حتما یه سر به اینجا بزنیددانشجویان در بند دانشگاه امیر کبیر
شبکه دو رسانه ملی! از مردم خواست که هر سؤالی دارند از رئیس جمهور بپرسند.
با خودم گفتم از رئیس جمهور چه بپرسم؟چه سؤالی هست که خودم جوابش را ندانم؟چرا فکر می کنم رئیس جمهور هیچ جوابی برای سؤالاتم ندارد؟چرا جواب نداده ،فکر می کنم هر آنچه بر زبان می آورد قانعم نمی کند؟
با خود گفتم از "عدالت" بپرسم:
جناب رئیس جمهور،در طول مدت ریاست جمهوری تان تا کنون چقدر حافظ عدالت بوده اید؟چه قدمی برای ایجاد عدالت برداشته اید؟نمود عدالت ورزی را در کدام قسمت از کار هایتان تان ببینیم؟جناب رئیس جمهور ،من واژه عدالت را مثل علی دوست می داشتم اما حالا از این واژه متنفرم،چرا؟
از مهرورزی بپرسم:
جناب رئیس جمهور با چه قشری از جامعه بیش از همه مهرورزی نمودید؟با دانشجویان،با معلمان،با کارگران،با جوانان، با زنان، با که؟
جناب رئیس جمهور ،چرا با شنیدن کلمه مهرورزی یاد بچه های پلی تکنیک و تحکیم وحدت در ذهنم روشن می شود؟راستی! الآن کجایند؟چه می کنند؟
چرا کلمه مهرورزی صورت خون آلود اما پر از خشمِ خانمی را که در میدان هفت تیر دیدم در ذهنم تداعی می کند؟
اما نه! چیزی یادم آمد.مهرورزی شما را در جایی دیدم:زمانی که آن چند ملوان انگلیسی به آبهای کشورمان تجاوز کردند! بجای آنکه سنگسارشان! کنید با صد سلام و صلوات بدرقه شان کردید.
جناب رئیس جمهور که دوره ی ریاست جمهوری تان تمام می شود؟

