من از همان اولِ بارانِ بیخبر،
که ناگهان کوچه تا انتهای گفتوگوی گريه خلوت شد
جوری غريب دلم روشن بود
که سرانجام يکی از همين روزهای رهگذر
دوباره به خوابِ خانه برخواهی گشت.
من از قديم
قديمِ همان اوقاتِ آشنا،
اوقاتِ آشنای علاقه را میشناختهام
من میدانستم که تو بايد به عمد
گُلدانِ خالیِ خانه را با خود بُرده باشی،
اما درگاه خانه هنوز
به روی رويا و گريههای مخفی ما باز است!
من اين همه عمریست
که زيرِ طاقهای شکسته خوابيدهام ریرا ...
من از همان اولِ بارانِ بیخبر،
جوری غريب دلم روشن بود
که سرانجام يکی از همين روزهای رهگذر
قاصدی خيس از دو ديدهی دريا میآيد
و صاف از سمتِ روسریهای مانده بر بندِ رَخت
به جانبِ آفتابِ آسوده در خوابِ ابر اشاره خواهد کرد،
بايد برای ما - نبيرگانِ غمگينترين ترانهها -
خبرِ خيری آورده باشد ...
قاصدی خيس از دو ديدهی دريا
که شبی دور
چراغی از رديفِ روياها ربوده بود.
من از همان اولِ بارانِ بیخبر،
میدانستم زيرِ بارانیِ بلندش
دو شببوی تازه وُ
چند کلوچهی قند وُ
پاکتِ نامهای دارد.
من از قديم
قديمِ همان اوقاتِ آشنا،
اوقاتِ آشنای علاقه را میشناختم.
میدانم
خبرِ خيری خواهد رسيد. سید علی صالحی
اصطلاح "خبرهای خوش"را از زمان آغاز به کار دولت نهم ، بارها و بارها شنیده ایم.این صطلاح تا پیش از دولت نهم بارِبسیار مثبتی با خود به همراه داشت.یعنی وقتی کسی به ما می گفت "خبر خوشی " برای شما دارم احساس خوشحالی و نشاط می کردیم.دفعات اول که از رئیس جمهور می شنیدیم که خبرهای خوش برای مان دارد تمام وجودمان گوش می شد تا این خبرها را ببینیم و بشنویم.با شوق و ذوق تمام خود را به "رسانه ملی!"می رساندیم و ...دیگر هیچ.
حالا – اینروزها – اصطلاح "خبرهای خوش" هم به جمع "عدالت" و "مهرورزی" پیوست و نه تنها از شنیدنش احساس خوشحالی نمی کنیم که حالمان نیز بهم می خورد.
پینوشت1 – سری به گوگل بزنید و عبارت"خبرهای خوش رئیس جمهور" را جستجو کنید- البته اگر حوصله دارید – جز از نصب سانتریفیوژ خبری نیست.
پینوشت 2 – باز هم طبق معمول تیمی که من طرفدارش بودم باخت- آرسنال را می گویم.
سلام به همه ی دوستانم ، دوستان وبلاگی،دوستان یک سال گذشته تا امروز. وبلاگ من یکساله شد.اصلا حواسم نبود .همین امشب فهمیدم.نمیدونم چرا ، اما الکی الکی خوشحال شدم از این که یکسال گذشت.در کل برایم جالب بود.وبلاگ نویسی را می گویم.به خیلی از دوستانم مدیون هستم . کسانی که مشوقم بودند ، کسانی که پیشنهاد میدادند، انتقاد میکردند، کسانی که نظر میدادند.کسانی که نظر نمیدادند.از همه ممنون و سپاسگزار هستم.از همه ی کسانی که به هر دلیل در این مدت از من رنجیده شدن نیز صمیمانه پوزش می طلبم .اما به یک نفر بیش از همه مدیونم.کسی که مشوق اصلی من برای وبلاگ نویسی بود.اینجا بهترین فرصتی است که به او بگویم دوستش دارم مثل بوی بارون.
بیست و نهم اسفند سال 86 در ساعت 24 امشب به پایان رسید.یعنی سال 86 تمام شد.از طرف دیگر سال 87 فردا ساعت 9 صبح آغاز می شود.سؤال اینست که این 9 ساعت - از ساعت 24 امشب تا 9 صبح فردا - جزء کدام سال می باشد؟
بنام خدا
سلام شکنجه گر عزیز،عیدت مبارک.
من نمیدانم از چه – امشب – یاد عزیزانی افتادم که همین حالا در گوشه ی زندان به سر می برند.زندانی جماعت دلم آدمی را به رحم می آورد.اما سخن من در رابطه ی با دزدان و قاتلان نیست - اگر چه آنها هم انسانند – سخن من در مورد کسانی است که بدلیل جرم های سیاسی گرفتار دیوارهای زندانند.
با توام شکنجه گر عزیز،من خیلی نوشتن بلد نیستم.بخصوص نمیدانم با تو چگونه سخن بگویم. ملتمسانه خواهشی از تو دارم : بیا و امشب را به مرخصی برو . بگذار امشبی را در زندان نباشی.امشب و این چند شب عید را دندان بر جگر نِه . تحمل کن ، صبوری کن.بگذار زندانیان ، بی آه و ناله دعای یا مقلب القلوب را زمزمه کنند.خودت که خوب میدانی ! این دعا را فقط سالی یکبار می خوانند. شاید زندانیان در بندِ تو بخواهند سفره ی هفت سین پهن کنند ، شما را بخدا بیا و امشب و این چند شب ، از سین های سرزنش و سوزش و سیم ، معاف شان بدار.

