تبليغاتX
mehdi karroubi
سرخوشان همینطوری

توازی ردّ ِ ممتّد ِ دو چرخ ِ يکي گردونه
در علف‌زار...

جز بازگشت به چه مي‌انجامد
راهي که پيموده‌ام؟
به کجا؟
سامان‌اش کدام رُباط ِ بي‌ساماني‌ست
با نهال ِ خُشکي کَج‌مَج
کنار ِ آبداني تشنه، انباشته به آخال
درازگوشي سوده‌پُشت در ابری از مگس
و کجاوه‌يي درهم‌شکسته؟ ــ:
کجاست بارانداز ِ اين تلاش ِ به‌جان‌خريده به نقد ِ تمامت ِ عمر؟
کدام است دست‌آورد ِ اين همه راه؟ ــ:
کَرگوشان را
به چاووشي
ترانه‌يي خواندن
و کوران را
به ره‌آورد
عروسکاني رنگين از کول‌بار ِ وصله‌بروصله برآوردن؟
۲۸ آبان ِ ۱۳۶۸    زنده یاد احمد شاملو

نوشته شده در 87/02/27ساعت 2:41 توسط مکال| |

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا

آن جام جان افزای را برریز بر جان، ساقیا

بر دست من نه جام جان، ای دستگیر عاشقان

دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان، ساقیا

نانی بده نان خواره را، آن طامع بیچاره را

آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ،ساقیا

ای جان جان جان جان، ما نامدیم از بهر نان

برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ،ساقیا

اول بگیر آن جام مه ،بر کفه ی آن پیر نه

چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا

رو سخت کن ای مرتجا،مست ازکجا شرم از کجا

ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان، ساقیا

برخیز ای ساقی بیا ،ای دشمن شرم و حیا

تا بخت ما خندان شود، پیش آی خندان ساقیا

پینوشت:اگه فرصت کردین حتما این تصنیف زیبا را از کاست غوغای عشقبازان از استاد بی نظیر صدای ایران-شجریان- گوش بدین.
نوشته شده در 87/02/22ساعت 3:4 توسط مکال| |

جیره غذایی معلمان

روز من مبارک نیست و قتی که می دانم و می بینم که دام های اعتیاد و ترزیق دل های پاک و معصوم دانش آموزانم را به انتظار نشسته است.

روز من مبارک نیست وقتی که ناچارم مطالبی از تاریخ را به دانش آموزانم تدریس کنم که خودم به درستی آنها اعتقاد ندارم .

روز من مبارک نیست وقتی که در چهره ی دانش آموزان و بر پوست صورت شان که می بایست لطیف و روشن باشند آثار سوء تغذیه را به وضوح می بینم که انگار همگی بیمار هستند.

روز من مبارک نیست وقتی که می دانم معلمی برایم عشق نیست و شغل است،شغلی تا با آن –شاید- بتوانم فقط و فقط نیازهای اولیه ی زندگی ام را فراهم کنم .

روز من مبارک نیست وقتی که می بینم دانش آموزانم - که با هزار بدبختی از دانشگاه مدرکی معتبر گرفته اند- باقی عمر خود را در به در بدنبال کار می باشند و هرگز شغلی در خور  شأن و سوادشان پیدا نمی کنند.

روز من مبارک نیست وقتی که نمی دانم بعضی از همکارانم به کدامین گناه هم اکنون یا در گوشه ی زندانی در رنج و عذابند و یا در مکانی در تبعید.

روز من مبارک نیست وقتی که نمی دانم آینده ی دانش آموزانم چه خواهد شد.

روز من کجا می تواند مبارک باشد؟!!!

نوشته شده در 87/02/12ساعت 3:56 توسط مکال| |

هیچ انگیزه ای برای هیچ کاری نیست.نه میل به تدریس ، نه شوق همصحبتی با دانش آموزان و نه امکان ارزیابی و امتحان .

دانش آموزان ، در بی خبری محض و مطلق، سرگردان روزهای هفته اند . تنها آرزوی شان عدم حضور معلم در مدرسه هست.طاقت حتی ده دقیقه ماندن در کلاس را ندارند : آقا با اجازه برم بیرون ...

هیچکدام  - حتی  یک نفر – ذره ای از مسائل و مشکلات کشور خبر ندارند.تنها دانش و سواد سیاسی شان توهین مستقیم به مسؤلان و یا اتهام زدن به آنها می باشد.مطلقا امیدی به آینده ندارند.نه در شوق قبولی دانشگاه هستند و نه نگران رفتن به خدمت سربازی.به یقین رسیده اند که هیچ شغلی در آینده نخواهند داشت و به سربازی دلخوشند چرا که دو سال دیگر آنها را مشغول خواهد کرد و این مزیت سربازی برای آنهاست.

تا نگاهشان می کنی ساکت می شوند ، سکوتی که با لبخندهای معذرت بر چهره هاشان نقاشی شده و تا نگاهشان نمی کنی مدام و پی در پی حرف می زنند و معمولا حرف های بد و ...

همه چیز و همه کس را مسخره می پندارند . آنهایی که پول بیشتری دارند مست و مغرور جیب های شان هستند و آنهایی که فقیرترند ساکت ترند.بعضی ها هم – که انگشت شمارند – درس می خوانند. درس خوان ها ساکت ، مظلوم و صمیمی اند.

در چهره ها شان سوء تغذیه بیداد می کند با این وجود بعضی ها زیر ابروی شان را برداشته اند.بعضی ها هم چنان ژل به مو های شان زده اند که هیچ توفانی نظم موهای شان را به هم نمی زند.

من اما تمام شان را دوست می دارم : از آنکه درس می خواند تا آنکه حرف های بد می زند و حتی انکه نگران ابروهایش هست.من دوست شان دارم چرا که می دانم و یقین دارم این نسل بی چیزترین و بیچاره ترین و از همه مهمتر بی هویت ترین نسل تاریخ ایران اند.

من همه شان را دوست دارم چون می دانم به زودی درس شان به آخر خواهد رسید و دانش آموز بودن شان تمام خواهد شد و سرگردانی ها و بدبختی هاشان شروع خواهد شد.

در آینده ی نزدیک تصویر چهره هاشان را در پوسترهای مرگ خواهم دید چرا که دام تزریق و اعتیاد برای شان بس مهیاست.

من همیشه دوست شان دارم بخصوص وقتی که مأیوسانه از من می خواهند که برای شان حرف بزنم اما نه از درس . به گونه ای بس زیبا می گویند : آقا برای مان حرف بزن. و من چقدر مغرور و شادمان می شوم وقتی که تأثیر کلامم را اینگونه درک می کنم که می گویند: آقا پس الآن ما چه کنیم و چه باید کرد؟

و من در جواب شان فقط یک چیز می گویم: آگاهی و دانش،اینست رمز رهایی ما از زندان فقر و بدبختی.لینک در بالاترین:  https://balatarin.com/permlink/2008/4/24/1284515

نوشته شده در 87/02/05ساعت 1:56 توسط مکال| |