هرچه هست، جز تقديری که مَنَش میشناسم، نيست!
دستهايم را برای دستهای تو آفريدهاند
لبانم را برای يادآوریِ بوسه، به وقتِ آرامش
هی بانو! سادگی، آوازی نيست که در ازدحام اين زندگان زمزمهاش کنيم.
هرچه بود، جز تقديری که تو را بازت به من میشناسد،
نشانی نيست!
رخسارِ باکره در پيالهی آب، وسوسهی لبريزِ آفرينهی نور،
و من که آموختهام تا چون ماه را
در سايهسار پسين نظاره کنم.
هی بانو ...!
دستهايم را برای دستهای تو آفريدهاند
لبانم را برای يادآوریِ بوسه، به وقتِ آرامش
هی بانو! سادگی، آوازی نيست که در ازدحام اين زندگان زمزمهاش کنيم.
هرچه بود، جز تقديری که تو را بازت به من میشناسد،
نشانی نيست!
رخسارِ باکره در پيالهی آب، وسوسهی لبريزِ آفرينهی نور،
و من که آموختهام تا چون ماه را
در سايهسار پسين نظاره کنم.
هی بانو ...!
نوشته شده در 87/11/29ساعت
23:43 توسط مکال| |
اين مرد خود پرست
اين ديو ، اين رها شده از بند
ايستاده رو به روي من و
خيره در من است
*******
گفتم به خويشتن
آيا توانِِ رستنم از اين نگاه هست؟
مشتي زدم به سينه ي او
ناگهان دريغ
آيينه ي تمام قدِ رو به رو شكست
"حميد مصدق"
نوشته شده در 87/11/21ساعت
0:56 توسط مکال| |
در آن سپيده دم نامبارک موعود
در امتداد شيون و اندوه
آنجا که بي قرار
مرگ را در آغوش کشيدي
قطره قطره غصه مي خورم
با طعم طناب دار
در سپيده دم نامبارک موعود
وقتي طناب
واسطه شد
ميان تو و آسمان
از دست مي رفتم
تا دور دست
در ازدحام خاکستري بغض،
وقتي که دست خشم و جهالت
چهارپايه ي مرگ را از زير پايت کشيد،
تا رها شوي از حسرت رهايي
برج هاي مراقبت زندان
چه شرمگنانه نگاهت مي کردند.
آ......ه! اي زن ستمکشيده ي شرقي
در هيات انتظار
انتظار هميشه بي پايان
پوشيده در شولاي انزوا
درآن سپيده دم نامبارک موعود
ميان آسمان و زمين
چه عاشقانه مي رقصيدي با مرگ
بي پروا و بي هراس
ميان آن همه مامور
آن همه معذور،
در آن سپيده دم نامبارک موعود.
در امتداد شيون و اندوه
آنجا که بي قرار
مرگ را در آغوش کشيدي
قطره قطره غصه مي خورم
با طعم طناب دار
در سپيده دم نامبارک موعود
وقتي طناب
واسطه شد
ميان تو و آسمان
از دست مي رفتم
تا دور دست
در ازدحام خاکستري بغض،
وقتي که دست خشم و جهالت
چهارپايه ي مرگ را از زير پايت کشيد،
تا رها شوي از حسرت رهايي
برج هاي مراقبت زندان
چه شرمگنانه نگاهت مي کردند.
آ......ه! اي زن ستمکشيده ي شرقي
در هيات انتظار
انتظار هميشه بي پايان
پوشيده در شولاي انزوا
درآن سپيده دم نامبارک موعود
ميان آسمان و زمين
چه عاشقانه مي رقصيدي با مرگ
بي پروا و بي هراس
ميان آن همه مامور
آن همه معذور،
در آن سپيده دم نامبارک موعود.
از عبدالصمد خرمشاهی وکیل خانم معصومه قلعه چهي، زن 32 ساله اي که 12 سال با حکم اعدام در زندان ر فسنجان به سر برد، بامداد روز پنج شنبه 10 بهمن ماه در حضور خانواده اش، خانواده مقتول، دادستان رفسنجان، رئيس زندان، وکيلش و چند تن از کارکنان زندان رفسنجان، به دار آويخته شد.
نوشته شده در 87/11/14ساعت
5:7 توسط مکال| |
سلام!
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن! سید علی صالحی
حال همهی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بیسبب میگويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی میگذرم
که نه زانویِ آهویِ بیجفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بیدرمان!
تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
میدانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازهی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديدهام خانهئی خريدهام
بیپرده، بیپنجره، بیدر، بیديوار ... هی بخند!
بیپرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچهی ما میگذرد
باد بوی نامهای کسان من میدهد
يادت میآيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ریرا جان
نامهام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت مینويسم
حال همهی ما خوب است
اما تو باور نکن! سید علی صالحی
نوشته شده در 87/11/06ساعت
2:3 توسط مکال| |
