نماز جمعه دو رکعت است و دو قنوت مستحبی دارد، یکی در رکعت اول، قبل از رکوع و دیگری در رکعت دوم، پس از رکوع. خواندن دو خطبه، توسط امام جمعه، قبل از نماز، واجب است. ترتیب اعمال در نماز جمعه بدین شرح است: تکبیرةالاحرام، حمد و سوره، قنوت، رکوع، دو سجده، حمد و سوره، رکوع، قنوت، دو سجده، تشهد و سلام.
احمد ، یکی از دوستانم بود که خوابگاهش در ساختمان 22 روبروی خوابگاه ما بود.پدرش در جنگ شهید شده بود.ساختمان 22 ، ساختمانی نوساز در بخش جنوبی کوی دانشگاه و البته مجهزتر از بقیه ساختمانها بود. هم اتاقی های احمد فارغ التحصیل شده بودند.
حدود ساعت شش ونیم صبح روز جمعه به دستور یگان ویژه که- صدایشان را از بلندگوی دستی می شنیدیم- به درون اتاق ها رفتیم. 5 دقیقه نگذشته بود که که صدای فریاد یکی از دانشجویان ما را متوجه ورود یگان ویژه و لباس شخصی هابه داخل ساختمان کرد.با اینکه تهدید کرده بودند که به داخل ساختمان می آیند اما باورمان نمی شد.یگان ویژه ضد شورش و لباس شخصی ها به داخل طبقات آمدند.
علی همه ی امتحاناتش را داده بود و می خواست با هم به شهرستان برویم.من هنوز یک امتحان داشتم .تا قبل از اینکه مهاجمان به درون ساختمان بیایند ، در اتاق خودم بودیم .از پنجره همین اتاق جوانکی را دیدم که با فریاد یا زهرا به سوی در شمالی خوابگاه دوید.بعد از ورود آنها به ساختمان،احمد به اتاقش رفت.من و علی برای اینکه احمد تنها نباشد با او رفتیم.با خودم گفتم:تنهاست ،می ترسد. به راهرو نگاه کردم ببینم چه خبر است.یکی از مأمورین یگان ویژه را که بسیار تنومند بود دیدم که بطرف آشپزخانه-اولین اتاق روبروی راه پله – رفت.آشپزخانه در انتهای سمت راست راهرو و روبروی راه پله بود.صدای فریاد بچه ها هر لحظه بیشتر می شد.به اتاق برگشتم.درِ اتاق را بستم.حالا من بودم و احمد و علی.صدای شکستن در اتاق ها نزدیکتر می شد و ترس ما بیشتر.احمد از من و علی بیشتر می ترسید. اتاق ما در طبقه سوم ساختمان بود.به همین خاطر،راه فراری نداشتیم.فکرش را نمی کردیم که به درون اتاق ها بیایند. راه پله سمت چپ راهرو به اتاق ما نزدیکتر بود .تازه فکر فرار هم به سرمان نمی زد.با خودم گفتم:"می آیند. در می زنند . ما هم در را باز نمی کنیم و می روند." آمدند ،در زدند و ما در را باز نکردیم اما نرفتند.دوباره در زدند.ما سکوت کرده بودیم.به این امید بودیم که می روند.اما نمی رفتند . با شدت بیشتر به در ضربه می زدند.مطمئن شدیم که قصد دارند به هر قیمتی وارد اتاق شوند .از راهرو دیگر هیچ صدای غیر از ضربه زدن به دَرِ اتاق ، به گوشمان نمی رسید.معلوم بود که اتاقهای مجاور را خالی کردند . فقط گهگاهی صدای شکستن چیزی از بیرون میامد.آنها هی بر در می کوبیدند.اما در محکم بود . راهرو تنگ بود.عرض کمی داشت . به همین خاطر دستانشان دامنه حرکتی کمی داشت.ضربه ها کاری نبودند . کمد چوبی یکی از هم اتاقی های احمد را که خالی بود به پشت در چسباندیم.استحکام در اتاق را دو چندان کرد.سه نفری به کمد که حالا به در چسبیده بود فشار می دادیم . در محکمتر شده بود . آنها هم با شدت و خشم هر بیشتر بر در ضربه می زدند.اما در از جایش تکان نمی خورد.کمد تمام عرض در را پوشش نمی داد . از دو طرف کمد،حدود 5 سانتی متر از درِ اتاق،پوشش داده نمی شد. اما کم کم صدای شکستن لایه بیرونی در را می شنیدیم. با اینکه یقین داشتیم به زودی به اتاق وارد می شوند اما نمی دانم برای چه در را باز نمی کردیم .تسلیم خشم آنها و ترس خودمان نمی شدیم.امید خاصی هم نداشتیم . از سمت چپ در-همان 5 سانتی که کمد پوشش نمی داد- کم کم در را سوراخ کردند .
حالا می شد از سوراخ ایجاد شده ،آنها را دید. اولین کسی را که دیدم لباس فرم به تن نداشت.پیراهنش سفید بود . کاردی شبیه سرنیزه که بر روی سلاح می بندند در دستش بود.به عمد کارد را نشانم می داد.چهره آرامی داشت.می خواست مرا بترساند اما نمی ترسیدم.من هم کارت احمد را نشانش دادم که یعنی فرزند شهید است.گفتم یک پسر شهید پیش ماست به او کاری نداشته باشید.گوشه کارت را از دستم گرفت.هنوز سوراخ ایجاد شده به حدی نبود که بتوان دست را از آن عبور داد.می خواست کارت را پاره کند اما کارت پرس بود و پاره نمی شد.
سوراخهای ایجاد شده در دو پهلوی در ،هر لحظه بزرگتر می شدند . حالا می توانستند کم کم لایه های نازک در را از هم باز کنند. در همچنان مقاومت می کرد. گویی به خشم آمده بود.از بیرون فقط صدای شکستن در و تهدیدهایشان به گوش می رسید.تهدید هایی شیبه:اگه اومدم تو ،می بینی چیکارت می کنم،تمام استخوناتو خورد می کنم و ...
سوراخ ایجاد شده ی درِ اتاق بزرگتر شده بود.حالا می توانستند – به زحمت – از همان سوراخ ،کمد را که همچنان به پشت در چسبیده بود هل دهند.ما هم سه نفری به کمد چسبیده بودیم.کمد، کوهی شده بود فرو رفته در زمین.می دانستیم به زودی به اتاق وارد خواهند شد.مقاومتِ درِ اتاق، از مقاومت ما کمتر بود . در شکسته شد.سوراخ به حدی بزرگ شده بود که چند نفری با هم به کمد فشار می دادند.می دانستم که کم کم باید آماده دیدارشان باشیم.در همین موقع احمد از من و علی که به کمد چسبیده بودیم جدا شد. بطرف پنجره اتاق رفت و روی لبه آن نشست.لبهایش می لرزید.به شدت می لرزید . مثل لرز ناشی از سرمازدگی.ترسیده بود.حدس زدم که قصد چه کاری را دارد. گفتم :احمد کجا؟ لرزش لبهایش دلم را به درد آورد. گفت:می خوام بپرم،می خوام بپرم پایین.مو بر بدنم سیخ شد . حالا خودم هم می ترسیدم.با خود گفتم: نکند که بپرد. دستپاچه شدم. از ترسِ زیاد نیروی فوق العاده ای در خود احساس کردم.تصور پریدن احمد و سقوط بر روی زمین از فاصله چهار طبقه برایم وحشتناک بود.
به علی گفتم مواظب کمد باشد .یکهو جستی زدم و خودم را به احمد که روی لبه پنجره به حالت نیم خیز نشسته بود رساندم.یقه اش را محکم گرفتم و به یکباره او را به پایین کشیدم.در همین حال به او گفتم:"احمد جان، برای فرار از کشته شدن که نباید خود کشی کرد.بذار اگه قراره کشته بشیم خودمون قاتل نباشیم.از اینجا پریدن یعنی مردن." احمد را مجاب کردم.دوباره به کمک علی در پشت کمد ایستادیم.همه این اتفاق کمتر از سی ثانیه به طول انجامید.
حالا کمد را با قدرت بیشتری فشار می دادند . زور شان بر توان ما فزونی گرفته بود.می دانستم لحظاتی دیگر وارد اتاق خواهند شد.به علی گفتم عکس های خاتمی را از روی دیوارها بردارد.
نمیدانم از چه ، بعد از ممانعت از پریدن احمد ،ته دلم قرص شده بود .قوی شده بودم و دیگر نمی ترسیدم با اینکه می دانستم چه بلایی قرار است سرمان بیاید.
مثل گرگ گرسنه انتظار مان را می کشیدند.بیش از سی دقیقه پشت در معطلشان کرده بودیم.
باید حرفهای آخرمان را با هم می زدیم. به علی و احمد گفتم:"گوش کنید بچه ها، ما اونا رو معطلشون کردیم، اذیت کردیم .الآن همشون انتظارمون رو می کشن ، خسته شدن ،پس به امید دل رحمی اونا نباشین.بدونید به محض خارج شدن از اتاق هر بلایی ممکن است سرمون بیارن.اصلا التماسشون نکنید چون بی فایده ست ."سوراخ در به اندازه ای نبود که دونفر همزمان از آن خارج شوند.به همین خاطر گفتم:"من اول بیرون میرم، علی پشت سر من بیاد احمد تو هم پشت سر علی.مواظب سر و صورتتون باشین."
به اینصورت قرار گذاشتیم که به محض رها کردن کمد از پشت در،و خروج از اتاق به سمت چپ راهرو با سرعت هر چه تمام تر بدویم و مطلقا هیچ حرفی نزنیم و تا طبقه همکف و خارج شدن از ساختمان به دویدن ادامه دهیم.بیشتر نگران زخمهای احتمالی در صورت بچه ها بودم.از آنها خواستم دستها را در دوطرف سر و محافظ صورتشان قرار دهند.
بالاخره کمد را رها کردیم.کمد به یکباره و ناگهانی بر زمین افتاد. سوراخ در حدی بود که می توانستنداز آن بگذرندو به اتاق وارد شوند.نیازی به باز کردن در نبود.اصلا دَری وجود نداشت.اولین کسی که وارداتاق شد مأمور یگان ویژه بود. تنومند و خوش هیکل. احساس کردم می ترسد و شاید هم احتیاط می کرد.کاری به ما نداشت.بیشتر مواظب خودش بود.پشت سرش نفر دوم وارد شد.او هم کاری به ما نداشت.رفتند که اتاق را وارسی کنند.حالا ما باید بیرون می رفتیم.در حالیکه دو دستم را در دو طرف سرم قرار داده بودم خم شدم و از در خارج شدم.شرایط به گونه ای بود که حدس می زدم.همین که سرم از دَرِ اتاق خارج شد باران باتوم بر بدنم باریدن گرفت.یک کلمه- حتی- حرف نزدم.همانطور که دستانم دو طرف سرم بود از زیر بغلم به پایین نگاه کردم.می خواستم مطمئن شوم که علی از اتاق خارج شده است.آنها همچنان با خشم تمام بر سر و بدنم با باتوم می کوبیدند.به محض دیدن پاهای علی با نهایت توانم شروع به دویدن کردم.راهرو از تکه چوب های شکسته شده که بسیار تیز هم بودند پوشانده شده بود.تازه یادم آمد که کفش نپوشیدیم.در دوطرف راهرو ایستاده بودند .چیزی شبیه تونل های مرگ که در فیلمهای خودمان از عراقی ها نشان می دادند. تونل هایی که باید اسیران از آنها میگذشتند.سهم من ازضربه های باتوم بیشتر از بقیه بود.چرا که من جلوتر می دویدم.با دویدن مان ،فرصتِ دوبار باتوم زدن را تا اندازه ای از آنها می گرفتیم.فرصت روبرگرداندن نداشتم. می دانستم که لباسم در دست علی است و او هم دارد می دود.به این امید بودم که در راه پله ها کسی نباشد.اما اینگونه نبود.کسانی که در راه پله ایستاده بودند به محض مشاهده سر و وضع ما،به سویمان هجوم می آوردند.با هر بدبختی از ساختمان خارج شدم.نمی دانستم به کدام سمت فرار کنم.به سمتی دویدم که به خیابان کارگر می رسید.در حال دویدن بودم که یکی از مأموران یگان ویژه در حالی که با دو دستش باتوم را گرفته بود شبیه ضربه زدن در بازی بیس بال، بر بالای زانویم چنان ضربه ای وارد کرد که تمام بدنم مثل یخ سرد شد.دیگر توان دفاع کردن از خود را نداشتم.هر کس می رسید با لگد بر بدنم می کوبید و می گفت تحکیم وحدتیه ک.و.ن .ی
چند دقیقه بعد کسی -که حاج آقا صدایش می زدند- از زمین بلندم کرد و به سمت خیابان کارگر شمالی برد. نای راه رفتن نداشتم. دنده هایم آسیب دیده بود. نفسم بالا نمی آمد.دیگر نه از صورت خونی احمد و نه از ناله های ممتد علی تعجب نمی کردم.حاج آقا مرتب سؤال می کرد:تحکیم وحدتی هستید عزیزم؟و ما هر دفعه می گفتیم:نه حاج آقا ،تحکیم وحدتی کدومه.
از در کوی خارج شدیم.به خیابان کارگر شمالی رسیدیم. خیابان پر بود از مأموران یگان ویژه ضد شورش که در ردیفها و ستون های منظمی ایستاده بودند.نگاه غمزده مردمی که دستهایشان را زیر بغل گذاشته بودند عذابم می داد.فقط نگاهمان می کردند.دانشجویانی که قبل از ما گرفته بودند در کنار نرده های محافظ کوی دانشگاه بصورت یک ردیف نشسته بودند.بعضی از آنها با تکه پارچه هایی که ازلباسهایشان جدا می کردند زخمهای بعضی دیگر را تمیز می کردند و می بستند.لحظاتی بعد همه ی دانشجویان را سوار ماشینهایی که تورهای فلزی داشتند نمودند.ما – سه نفر- را هم درون یک ماشین قرار دادند.یک نفر دیگر هم با ما بود.هوا گرم بود و زخم روی استخوان ترقوه شانه ام به شدت می سوخت.ماشین به سمت بازداشتگاه راه افتاد. احمد در حالیکه به شدت می خندید گفت : "میدونی علی پله های ساختمونو چه جوری اومد پایین؟" با سر اشاره کردم نه ،چه جور؟ احمد گفت :با ک. و. ن ، مثل کارتون تام و جری.و من از شدت درد قفسه سینه ام نمی توانستم بخندم.
حالا که سالها از آن روز می گذرد هنوز که هنوز است از خود می پرسم:راستی گناه آن روز ما چه بوده است؟!!
دوستی به اسم "رحمانی" در رابطه با پست"دشمن از نگاه کارل اشمیت"در کامنتی که –لطف نمودند-فرستادند،مطالبی را عنوان فرمودند که به بنده نیز ضمن تشکر از ایشان در جواب دوست عزیز مان نکاتی را معروض میدارم. اول کامنت جناب رحمانی:
۵_ آيا راه اندازي دهها راديو ، تلويزيون و ... فارسي زبان که همه بر عليه حکومت ايران فرياد مي زنند و حتي يک کلمه تعريف و تمجيد از حاکمان نمي نمايند و دم از حمايت از مردم و کوبيدن حکومت مي نمايند دشمني نيست ؟
6 _ آيا تلاش دولتهاي وهابي سعودي از سياستهاي ضد شيعي براي مقابله با حکومت شيعي دشمني نيست ؟
7 _ آيا تمام تلاش دولت اسرائيل براي مقابله با دولت ايران دشمني نيست ؟
8 _ آيا تلاش براي منزوي ساختن ايران در هر زمينه اي حتي تلاشي که دولت براي قرارداد راه آهن تهران مشهد با آلمان داشت و لابي صهيونيسم باعث برهم زدن آن شد دشمني نيست ؟
9 _ آيا تلاش صهيونيسم براي مقابله با ايران وقتي که در صحنه جهاني با هزاران تلاش ديپلماتيک سعي مي شود روابطي با کوچکترين کشور برگزار شود و همه دستهاي آنها رو مي شود و علناً هم اعلام مي کنند براي منزوي ساختن حکومت ايران تلاش مي کنند دشمني نيست ؟
10 - وقتي رئيس جمهور ما مي خواهد به برزيل برود و صهيونيستها آن را به هم زنند و وقتي مقام مشهوري از جهان سياست ، فرهنگ ، هنر ، علم و ... قصد سفري به ايران دارد و يا قصد شرکت در کنگره اي در ايران دارد و ... صهيونيست ها رسماً به او اخطار مي دهند و بر او فشار مي آورند تا از کار خود پشيمان شود ، دشمني نيست ؟
11 _ و ووووو ....
من نمي دانم دشمني از نگاه شما چيست و شايد شما براي همه اين مسائل نيز پاسخي داشته باشي ولي همه اينها اگر فرضاً با من و تو دشمن نباشند با آقاي خامنه اي که اعلام دشمني مي کنند ( حداقل ) پس آيا آقاي خامنه اي نبايد مکرر از دشمن سخن به ميان بياورد ! آيا نبايد به او اين حق را بدهيم ، براستي اگر سيايتمداران حکومت ايران حرف از دشمني نزنند در اين جهان فعلي چه حاکماني بايد نسبت به دشمن و دشمن داشتن هشدار دهند !!!
قدري تامل و بعد به سراغ کلمات نظريه پردازان برويم و واقعيت را فداي چيز ديگري نکنيم .
با تشکر
درپاسخ مورد5-آیا رادیو و تلویزیون ایران خودمان،تمامی مواضع فکری احزاب شناخته شده مثل سازمان مجاهدین انقلاب و مشارکت و اعتماد ملی و ...اطلاع رسانی می کند؟آیا صدا و سیما بطور مطلق در اختیار یک نوع تفکر خاص در جامعه مان نیست؟آیا می شود از این دو پرسش نتیجه گرفت که صدا و سیما علیه قشر وسیعی از جامعه-بقول خودش حداقل13000000 نفر-اطلاع رسانی می کند؟و...
در پاسخ مورد6-من مثل شما مسلمان و پیرو مذهب شیعه هستم و اتفاقن عاشق علی ع و حسین ع هستم.اما آیا نام بردن از طلحه و زبیر با بی احترامی نسبت به آنها، که دوشخصیت فوق العاده محترم در نزد اهل تسنن می باشند از زبان شخص دوم مملکت _فعلن احمدی نژاد-بصورت مکرر در صدا و سیمای ایران ،عکس العمل سعودی ها را به شکل مبارزه با شیعه ایجاد نمی کند؟آیا میدانید که رئیس شیعیان عربستان -دقت بفرمایید نه رئیس اهل تسنن- ایران را بزرگترین مشکل اینروزهای مذهب شیعه نامید؟و ...
در پاسخ مورد 7- 8- 9- 10 : آيا تمام تلاش دولت ایران براي مقابله با اسرائیل دشمني نيست ؟و آیا عنوان کردن بحث هولوکاست از طرف شخص دوم مملکت _فعلن احمدی نژاد- شما را بخدا، چه خیری برای فلسطین و بعد برای مردم ایران خودمان داشت؟
در ضمن ،ایران ما – روزگاری نه چندان دور- رئیس جمهوری داشتیم که به بسیاری از کشورهای دنیا سفر کردند و هرگز نه مورد تحقیر قرار گرفت و نه باعث سرافکندگی ملت ایران شد.
در پاسخ مورد وووو... :
دشمن از نگاه من ، همان دشمن از نگاه کارل اشمیت هست.بخصوص آنجا که میگوید: "در کل دشمن با نام کلی " دشمن " در هر جامعه ای شکل و رنگی متفاوت به خود می گیرد اما در واقع فقط بیانگر یک چیزست: " دست از انتقاد و مخالفت با حکومت بردارید چون دشمن خواستار اختلافات داخلی ست تا بتواند به ما حمله کند و استقلال و امنیت و آرامش ما را ازمان بگیرد. بنابراین ما باید هوشیارانه با هم متحد باشیم ( مردم خود را با حکومت هماهنگ و متحد کنند ) تا بتوانیم بر دشمن پیروز شویم. پس از آن خود را اصلاح خواهیم کرد. " در نتیجه حکومت ها عجالتاً مخالفان و منتقدان و معترضین را با نام" مزدوران دشمن " به زندان می اندازد."
در پایان از شما دوست عزیز سوالی دارم:چرا اینهمه همه ی دنیا با ما دشمنی میورزند؟چرا کشورهای دنیا احترامی که برای صهیونیست ها قائل هستند برای ما نیستند؟ و هزاران چرا های دیگر...
در آواز خونين گرگ و ميش
ديگرگونه مردی آنک،
که خاک را سبز می خواست
و عشق را شايسته ی زيباترين زنان –که اينش
به نظر
هديتی نه چنان کم بها بود
که خاک و سنگ را بشايد.
چه مردی! چه مردی!
که می گفت
قلب را شايسته تر آن
که به هفت شمشير عشق
در خون نشيند
و گلو را بايسته تر آن
که زيباترين نام ها
بگويد.
و شير آهنکوه مردی از اين گونه عاشق
ميدان خونين سرنوشت
با پاشنه آشيل
در نوشت. –
روئينه تنی
که راز مرگش
اندوه عشق و
غم تنهائی بود.
آه، اسفنديار مغموم ! -»
تو را آن به که چشم
«! فرو پوشيده باشی
آيا نه - »
يکی نه
بسنده بود
که سرنوشت مرا بسازد؟
من
تنها فرياد زدم
نه!
من از
فرو رفتن
تن زدم
صدائی بودم من
- شکلی ميان اشکال-
و معنائی يافتم.
من بودم
و شدم
نه زان گونه که غنچه ئی
گلی
يا ريشه ئی
که جوانه ئی
يا يکی دانه
که جنگلی –
راست بدان گونه
که عامی مردی
شهيدی؛
تا آسمان بر او نماز برد.
من بينوا بندگکی سر به راه
نبودم
و راه بهشت مينوی من
بزرو و طوع و خاکساری
نبود:
مرا ديگر گونه خدائی می بايست
شايسته ی آفرينه ئی
که نواله ی ناگزير را
گردن
کج نمی کند.
و خدائی
ديگرگونه
.« آفريدم
دريغا شير آهنکوه مرد!
که تو بودی،
و کوهوار
پيش از آن که به خاک افتی
نستوه و استوار
مرده بودی.
اما نه خدا و نه شيطان –
سرنوشت تو را
بتی رقم زد
که ديگران
می پرستيدند
بتی که
ديگرانش
می پرستيدند. زنده یاد احمد شاملو
دشمن بهترین و مهم ترین واژه ایست که سیاست مداران و دولت مردان یک کشور توسط آن مردم معترض و منتقدشان را ساکت می کنند. در واقع وجود دشمن واقعی یا فرضی بزرگترین موهبت برای سیاست مداران است.
ترساندن مردم از وجود دشمنی نامرئی که همه جا حضور دارد و منتظر کوچکترین فرصت برای حمله است محدود به حکومت های دیکتاتوری و غیر مردمی نمی شود بلکه حکومت های سرمایه دار پیشرفته ای مثل آمریکا، انگلیس، کانادا و ... هم مدام مردمشان را از وجود دشمن می ترسانند. البته نوع دشمن نسبت به شرایط موجود و جو حاکم بر جامعه های مختلف متفاوت است و هر حکومتی بر اساس احتیاج خودش و جو حاکم بر جامعه اش از نوعی خاص از دشمن صحبت می کند. کشورهای سرمایه داری ( امپریالیست ) در حال حاضر از تروریست های مسلمان حرف می زنند. کشورهای کمونیستی همچنان از امپریالیسم جهانی می گویند. حکومت های مذهبی متحجر از سلطه کفار می گویند. بعضی از کشورها از سرکار آمدن نازیسم و فاشیسم هشدار می دهند. بعضی از سرکار آمدن کمونیسم و بعضی از سرکار آمدن سکولاریسم.
در کل دشمن با نام کلی " دشمن " در هر جامعه ای شکل و رنگی متفاوت به خود می گیرد اما در واقع فقط بیانگر یک چیزست: " دست از انتقاد و مخالفت با حکومت بردارید چون دشمن خواستار اختلافات داخلی ست تا بتواند به ما حمله کند و استقلال و امنیت و آرامش ما را ازمان بگیرد. بنابراین ما باید هوشیارانه با هم متحد باشیم ( مردم خود را با حکومت هماهنگ و متحد کنند ) تا بتوانیم بر دشمن پیروز شویم. پس از آن خود را اصلاح خواهیم کرد. " در نتیجه حکومت ها عجالتاً مخالفان و منتقدان و معترضین را با نام" مزدوران دشمن " به زندان می اندازد.
از دید یک سیاست مدار دشمن دوست داشتنی همیشه باید ضعیف و زنده بماند تا علاوه بر اینکه به واقع خطری برای حکوت محسوب نشود، با نام آن بتوان حکومت کرد.
هرگز از مرگ نهراسيده ام
اگر چه دستانش از ابتذال، شکننده تر بود
.هراس من
– باری – همه از مردن در سرزمينی استکه مزد گورکن
از آزادی آدمی
افزون تر باشد.
جستن
يافتن
و آنگاه
به اختيار برگزيدن
و از خويشتن خويش
با روئی پی افکندن ...
اگر مرگ را از اين همه ارزشی بيش تر باشد
حاشا حاشا که هرگز از مرگ هراسيده باشم
. زنده یاد شاملودختران دشت
!دختران انتظار
!دختران اميد تنگ
در دشت بی کران
و آرزوهای بيکران
در خلق های تنگ
دختران آلاچيق نو
در آلاچيق هائی که صد سال
!-از زره جامه تان اگر بشکوفيد
باد ديوانه
يال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد
...دختران رود گل آلود
!دختران هزار ستون شعله، به طاق بلند دود
!دختران عشق های دور
روز سکوت و کار
شب های خستگی
!دختران روز
بی خستگی دويدن،
شب
سرشکستگی
!در باغ راز و، خلوت مرد کدام عشق
–در رقص راهبانه شکرانه ی کدام
آتش زدای کام
بازوان فواره ئی تان را
خواهيد برافراشت؟
افسوس!
موها، نگاه ها
به عبث
عطر لغات شاعر را
تاريک می کنند
.دختران رفت و آمد
در دشت مه زده
!دختران شرم
شبنم
افتادگی
رمه
!-از زخم قلب آبائی
در سينه کدام شما خون چکيده است؟
پستان تان، کدام شما
گل داده در بهار بلوغش؟
لب های تان، کدام شما
لب های تان، کدام،
بگوئيد
!-در کام او شکفته، نهان، عطر بوسه ئی؟
-شب های تار نم نم باران
– که نيست کار-اکنون کدام يک ز شما
بيدار می مانيد
در بستر خشونت نوميدی
در بستر فشرده دلتنگی
در بستر تفکر پر درد رازتان
تا ياد آن
– که خشم و جسارت بود-بدرخشاند
تا ديرگاه، شعله آتش را
در چشم بازتان؟
زنده یاد احمد شاملو
