تبليغاتX
mehdi karroubi
سرخوشان همینطوری - دَرِ اتاق 263 - کوی دانشگاه ، 18تیر

                                        

 احمد ، یکی از دوستانم بود که خوابگاهش در ساختمان 22 روبروی خوابگاه ما بود.پدرش در جنگ شهید شده بود.ساختمان 22 ، ساختمانی نوساز در بخش جنوبی کوی دانشگاه و البته مجهزتر از بقیه ساختمانها بود. هم اتاقی های احمد فارغ التحصیل شده بودند.

حدود ساعت شش ونیم صبح  روز جمعه به دستور یگان ویژه که- صدایشان را از بلندگوی دستی می شنیدیم- به درون اتاق ها رفتیم. 5 دقیقه نگذشته بود که که صدای فریاد یکی از دانشجویان ما را متوجه ورود یگان ویژه و لباس شخصی هابه داخل ساختمان کرد.با اینکه تهدید کرده بودند که به داخل ساختمان می آیند اما باورمان نمی شد.یگان ویژه ضد شورش و لباس شخصی ها به داخل طبقات آمدند.

 علی همه ی امتحاناتش را داده بود و می خواست با هم به شهرستان برویم.من هنوز یک امتحان داشتم .تا قبل از اینکه مهاجمان به درون ساختمان بیایند ، در اتاق خودم بودیم .از پنجره همین اتاق جوانکی را دیدم که با فریاد یا زهرا به سوی در شمالی خوابگاه دوید.بعد از ورود آنها به ساختمان،احمد به اتاقش رفت.من و علی برای اینکه احمد تنها نباشد با او رفتیم.با خودم گفتم:تنهاست ،می ترسد. به راهرو نگاه کردم ببینم چه خبر است.یکی از مأمورین یگان ویژه را که بسیار تنومند بود دیدم که بطرف آشپزخانه-اولین اتاق روبروی راه پله – رفت.آشپزخانه در انتهای سمت راست راهرو  و روبروی راه پله بود.صدای فریاد بچه ها هر لحظه بیشتر می شد.به اتاق برگشتم.درِ اتاق را بستم.حالا من بودم و احمد و علی.صدای شکستن در اتاق ها نزدیکتر می شد و ترس ما بیشتر.احمد از من و علی بیشتر می ترسید. اتاق ما در طبقه سوم ساختمان بود.به همین خاطر،راه فراری نداشتیم.فکرش را نمی کردیم که به درون اتاق ها بیایند. راه پله سمت چپ راهرو به اتاق ما نزدیکتر بود .تازه فکر فرار هم به سرمان نمی زد.با خودم گفتم:"می آیند. در می زنند . ما هم در  را باز نمی کنیم و می روند." آمدند ،در زدند و ما در را باز نکردیم اما نرفتند.دوباره در زدند.ما سکوت کرده بودیم.به این امید بودیم که می روند.اما نمی رفتند . با شدت بیشتر به در ضربه می زدند.مطمئن شدیم که قصد دارند به هر قیمتی وارد اتاق شوند .از راهرو دیگر هیچ صدای غیر از ضربه زدن به دَرِ اتاق ، به گوشمان نمی رسید.معلوم بود که اتاقهای مجاور را خالی کردند . فقط گهگاهی صدای شکستن چیزی از بیرون میامد.آنها هی بر در می کوبیدند.اما در محکم بود . راهرو تنگ بود.عرض کمی داشت . به همین خاطر دستانشان دامنه حرکتی کمی داشت.ضربه ها کاری نبودند . کمد چوبی یکی از هم اتاقی های احمد را که خالی بود به پشت در چسباندیم.استحکام در اتاق را دو چندان کرد.سه نفری به کمد که حالا به در چسبیده بود فشار می دادیم . در محکمتر شده بود . آنها هم با شدت و خشم هر بیشتر بر در ضربه می زدند.اما در از جایش تکان نمی خورد.کمد تمام عرض در را پوشش نمی داد . از دو طرف کمد،حدود 5 سانتی متر از درِ اتاق،پوشش داده نمی شد. اما کم کم صدای شکستن لایه بیرونی در را می شنیدیم. با اینکه یقین داشتیم به زودی به اتاق وارد می شوند اما نمی دانم برای چه در را باز نمی کردیم .تسلیم خشم آنها و ترس خودمان نمی شدیم.امید خاصی هم نداشتیم . از سمت چپ در-همان 5 سانتی که کمد پوشش نمی داد- کم کم در را سوراخ کردند .

حالا می شد از سوراخ ایجاد شده ،آنها را دید. اولین کسی را که دیدم لباس فرم به تن نداشت.پیراهنش سفید بود . کاردی شبیه سرنیزه که بر روی سلاح می بندند در دستش بود.به عمد کارد را نشانم می داد.چهره آرامی داشت.می خواست مرا بترساند اما نمی ترسیدم.من هم کارت احمد را نشانش دادم که یعنی فرزند شهید است.گفتم یک پسر شهید پیش ماست به او کاری نداشته باشید.گوشه کارت را از دستم گرفت.هنوز سوراخ ایجاد شده به حدی نبود که بتوان دست را از آن عبور داد.می خواست کارت را پاره کند اما کارت پرس بود و پاره نمی شد.

سوراخهای ایجاد شده در دو پهلوی در ،هر لحظه بزرگتر می شدند . حالا می توانستند کم کم لایه های نازک در را از هم باز کنند. در همچنان مقاومت می کرد. گویی به خشم آمده بود.از بیرون فقط صدای شکستن در و تهدیدهایشان به گوش می رسید.تهدید هایی شیبه:اگه اومدم تو ،می بینی چیکارت می کنم،تمام استخوناتو خورد می کنم و ...

سوراخ ایجاد شده ی درِ اتاق بزرگتر شده بود.حالا می توانستند – به زحمت – از همان سوراخ ،کمد را  که همچنان به پشت در چسبیده بود هل دهند.ما هم سه نفری به کمد چسبیده بودیم.کمد، کوهی شده بود فرو رفته در زمین.می دانستیم به زودی به اتاق وارد خواهند شد.مقاومتِ درِ اتاق، از مقاومت ما کمتر بود . در شکسته شد.سوراخ به حدی بزرگ شده بود که چند نفری با هم به کمد فشار می دادند.می دانستم که کم کم باید آماده دیدارشان باشیم.در همین موقع احمد از من و علی که به کمد چسبیده بودیم جدا شد. بطرف پنجره اتاق رفت و روی لبه آن نشست.لبهایش می لرزید.به شدت می لرزید . مثل لرز ناشی از سرمازدگی.ترسیده بود.حدس زدم که قصد چه کاری را دارد. گفتم :احمد کجا؟ لرزش لبهایش دلم را به درد آورد. گفت:می خوام بپرم،می خوام بپرم پایین.مو بر بدنم سیخ شد . حالا خودم هم می ترسیدم.با خود گفتم: نکند که بپرد. دستپاچه شدم. از ترسِ زیاد نیروی فوق العاده ای در خود احساس کردم.تصور پریدن احمد و سقوط بر روی زمین از فاصله چهار طبقه برایم وحشتناک بود.

به علی گفتم مواظب کمد باشد .یکهو جستی زدم و خودم را به احمد که روی لبه پنجره به حالت نیم خیز نشسته بود رساندم.یقه اش را محکم گرفتم و به یکباره او را به پایین کشیدم.در همین حال به او گفتم:"احمد جان، برای فرار از کشته شدن که نباید خود کشی کرد.بذار اگه قراره کشته بشیم خودمون قاتل نباشیم.از اینجا پریدن یعنی مردن." احمد را مجاب کردم.دوباره به کمک علی در پشت کمد ایستادیم.همه این اتفاق کمتر از سی ثانیه  به طول انجامید.

حالا کمد را با قدرت بیشتری فشار می دادند . زور شان بر توان ما فزونی گرفته بود.می دانستم لحظاتی دیگر وارد اتاق خواهند شد.به علی گفتم عکس های خاتمی را از روی دیوارها بردارد.

نمیدانم از چه ، بعد از ممانعت از پریدن احمد ،ته دلم قرص شده بود .قوی شده بودم و دیگر نمی ترسیدم با اینکه می دانستم چه بلایی قرار است سرمان بیاید.

مثل گرگ گرسنه انتظار مان را می کشیدند.بیش از سی دقیقه پشت در معطلشان کرده بودیم.

باید حرفهای آخرمان را با هم می زدیم. به علی و احمد گفتم:"گوش کنید بچه ها، ما اونا رو معطلشون کردیم، اذیت کردیم .الآن همشون انتظارمون رو می کشن ، خسته شدن ،پس به امید دل رحمی اونا نباشین.بدونید به محض خارج شدن از اتاق هر بلایی ممکن است سرمون بیارن.اصلا التماسشون نکنید چون بی فایده ست ."سوراخ در به اندازه ای نبود که دونفر همزمان از آن خارج شوند.به همین خاطر گفتم:"من اول بیرون میرم، علی پشت سر من بیاد احمد تو هم پشت سر علی.مواظب سر و صورتتون باشین."

به اینصورت قرار گذاشتیم که به محض رها کردن کمد از پشت در،و خروج از اتاق به سمت چپ راهرو با سرعت هر چه تمام تر بدویم و مطلقا هیچ حرفی نزنیم و تا طبقه همکف و خارج شدن از ساختمان به دویدن ادامه دهیم.بیشتر نگران زخمهای احتمالی در صورت بچه ها بودم.از آنها خواستم دستها را در دوطرف سر و محافظ صورتشان قرار دهند.

بالاخره کمد را رها کردیم.کمد به یکباره و ناگهانی بر زمین افتاد. سوراخ در حدی بود که می توانستنداز آن بگذرندو به اتاق وارد شوند.نیازی به باز کردن در نبود.اصلا دَری وجود نداشت.اولین کسی که وارداتاق شد مأمور یگان ویژه بود. تنومند و خوش هیکل. احساس کردم می ترسد و شاید هم احتیاط می کرد.کاری به ما نداشت.بیشتر مواظب خودش بود.پشت سرش نفر دوم وارد شد.او هم کاری به ما نداشت.رفتند که اتاق را وارسی کنند.حالا ما باید بیرون می رفتیم.در حالیکه دو دستم را در دو طرف سرم قرار داده بودم خم شدم و از در خارج شدم.شرایط به گونه ای بود که حدس می زدم.همین که سرم از دَرِ اتاق خارج شد باران باتوم بر بدنم باریدن گرفت.یک کلمه- حتی- حرف نزدم.همانطور که دستانم دو طرف سرم بود از زیر بغلم به پایین نگاه کردم.می خواستم مطمئن شوم که علی از اتاق خارج شده است.آنها همچنان با خشم تمام بر سر و بدنم با باتوم می کوبیدند.به محض دیدن پاهای علی با نهایت توانم شروع به دویدن کردم.راهرو از تکه چوب های شکسته شده  که بسیار تیز هم بودند پوشانده شده بود.تازه یادم آمد که کفش نپوشیدیم.در دوطرف راهرو ایستاده بودند .چیزی شبیه تونل های مرگ که در فیلمهای خودمان از عراقی ها نشان می دادند. تونل هایی که باید اسیران از آنها میگذشتند.سهم من ازضربه های باتوم بیشتر از بقیه بود.چرا که من جلوتر  می دویدم.با دویدن مان ،فرصتِ دوبار باتوم زدن را تا اندازه ای از آنها می گرفتیم.فرصت روبرگرداندن نداشتم. می دانستم که لباسم در دست علی است و او هم دارد می دود.به این امید بودم که در راه پله ها کسی نباشد.اما اینگونه نبود.کسانی که در راه پله ایستاده بودند به محض مشاهده سر و وضع ما،به سویمان هجوم می آوردند.با هر بدبختی از ساختمان خارج شدم.نمی دانستم به کدام سمت فرار کنم.به سمتی دویدم که به خیابان کارگر می رسید.در حال دویدن بودم که یکی از مأموران یگان ویژه در حالی که با دو دستش باتوم را گرفته بود شبیه ضربه زدن در بازی بیس بال، بر بالای زانویم چنان ضربه ای وارد کرد که تمام بدنم مثل یخ سرد شد.دیگر توان دفاع کردن از خود را نداشتم.هر کس می رسید با لگد بر بدنم می کوبید و می گفت تحکیم وحدتیه ک.و.ن .ی

چند دقیقه بعد کسی -که حاج آقا صدایش می زدند- از زمین بلندم کرد و به سمت خیابان کارگر شمالی برد. نای راه رفتن نداشتم. دنده هایم آسیب دیده بود. نفسم بالا نمی آمد.دیگر نه از صورت خونی احمد و نه از ناله های ممتد علی  تعجب نمی کردم.حاج آقا مرتب سؤال می کرد:تحکیم وحدتی هستید عزیزم؟و ما هر دفعه می گفتیم:نه حاج آقا ،تحکیم وحدتی کدومه.

از در کوی خارج شدیم.به خیابان کارگر شمالی رسیدیم. خیابان پر بود از مأموران یگان ویژه ضد شورش که در ردیفها و ستون های منظمی ایستاده بودند.نگاه غمزده مردمی که دستهایشان را زیر بغل گذاشته بودند عذابم می داد.فقط نگاهمان می کردند.دانشجویانی که قبل از ما گرفته بودند در کنار نرده های محافظ کوی دانشگاه بصورت یک ردیف نشسته بودند.بعضی از آنها با تکه پارچه هایی که ازلباسهایشان جدا می کردند زخمهای بعضی دیگر را تمیز می کردند و می بستند.لحظاتی بعد همه ی دانشجویان را سوار ماشینهایی که تورهای فلزی داشتند نمودند.ما – سه نفر- را هم درون یک ماشین قرار دادند.یک نفر دیگر هم با ما بود.هوا گرم بود و زخم روی استخوان ترقوه شانه ام به شدت می سوخت.ماشین به سمت بازداشتگاه راه افتاد. احمد در حالیکه به شدت می خندید گفت : "میدونی علی پله های ساختمونو چه جوری اومد پایین؟" با سر اشاره کردم نه ،چه جور؟ احمد گفت :با ک. و. ن  ، مثل کارتون تام و جری.و من از شدت درد قفسه سینه ام نمی توانستم بخندم.

 

حالا که سالها از آن روز می گذرد هنوز که هنوز است از خود می پرسم:راستی گناه آن روز ما چه بوده است؟!!

نوشته شده در 86/04/17ساعت 0:1 توسط مکال| |